یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

نشنیدن

خاله ای دارم تقریبا 60 ساله است از ان خاله های تپل با محبت و دوست داشتنی است اخیرا گوش هایش سنگین شده یعنی بیش از آنکه بشنود لب خوانی می کند مثلا همین چند روز پیش مهمانی بودیم که فیوز پرید و برق قطع شد او هم با خنده گفت من برق که بره دیگه نمی شنوم چون نمی توان لب های شما را ببینم!

توی مهمانی ها که او را می بینم یک آرامش خاصی در چهره اش هویداست دیگر از صحبت در جمع های چند نفره دوری می کند چون درست نمی شنود با نوه اش بازی می کند برای بچه ها قصه می گوید بچه ها پاهایشان را جلویش دراز می کنند و اتل متل با آنها بازی می کند در ضمن خوش صدا هم هست گاهی شعرهای قدیمی را می خواند برای او سمعک هم خریده اند ولی به این بهانه که سوت می زند آن را کنار گذاشته است او زن باهوشی است حس من این است که او بدون صدا زندگی بهتری دارد صداهایی که اغلب مزاحم هستند تا آرامش بخش . او ترجیح می دهد دورش شلوغ باشد ولی صداها را نشنود شاید او زندگی در سکوت را برگزیده است..

@mehrdad15301کانال تلگرامی

جوانی کجایی که یادت بخیر

وقتی جوان هستی و لاغر میشی خیلی خوش هیکل و باربی طور میشی.در حالی که تو سن بالا میشی یه پیرزن نحیف

جان من است او هی مزنیدش

نشسته بودم با همسر خوش و خرم نهار میخوردم.هی صدای هلی کوپتر میومد.به همسر گفتم پنجره باز بوده.نکنه کبوتر اومده تو خونه.گفت بابا کبوتر به این گندگی.خوب میدیدیمش.یه کم دیگه هم گذشت.دیگه آخرای نهار بود.رفتم یه نگاه به پشت پنجره انداختم دیدم یا علی.یه زنبور زرد ولی به هیکل زنبور قرمز گنده ها پشت شیشه است.در واقع داخل خونه.اومدم بسیار شجاعانه بشقابم رو برداشتم (از نهار که نمیتونستم بگذرم) و دویدم تو اتاق خواب.از همون جا هم به همسر میگفتم تو رو خدا نکشش.زنبورا اگه از بین برن حیات از بین میره.اون بنده خدا هم با یا استکان و کاغذ بسیار شجاعانه گرفتش و از پنجره انداختش بیرون.یعنی ما اینقدر به فکر محیط زیست هستیم.

بعدا نوشت:شب یه سوسک بزرگ روی دیوار بود.از اون بالدارا.همسر جان زحمت کشیدن اونم زنده از پنجره انداختن بیرون.گفتم تو اینو باید بکشی.بهش خوش گذشته فردا دوباره برمیگرده.به نظرتون چرا انقدر بزرگ شدن اینا.

دیدن یا ندیدن.مسئله این است

چند روز پیش رفتم دکتر.دید دورم یه کم ضعیف شده بود.عینک داد.اول سختم بود.چون برای مطالعه و موبایل عینک نزدیک بینی دارم.بعد کم کم عادت کردم.حالا در سن ۵۴ سالگی زیبایی ها و زشتی ها رو بیشتر میبینم.بهتر میبینم.امروز یه خانم حدودا ۳۰ ساله جلو من راه میرفت.خیلی شیک و مرتب و آرایش کرده.ولی از پشت که میدیدم پاشنه پاش از کفش تابستانی اش پیدا بود.خیلی بد بود.شاید ندیدن و نشنیدن لطف بزرگی هست که خدا به آدمهای خسته و مسن میکنه.از یه جایی به بعد زیبایی و زشتی رو کم و محو نشونشون میده تا بتونن طاقت بیارن.

پی نوشت:عینک رو کنار گذاشتم.خسته شدم از بس دنیا رو تو قاب محدود دیدم.حوصله بهتر دیدن رو هم نداشتم.بذار همه چیز محوتر و اسرار آمیز تر باشه.

برای خوشحال بودن

چند وقتی بود که هیچ چیزی خوشحالم نمیکرد.نه بیرون رفتن.مهمانی رفتن.حتی کارهای دستی.فهمیدم کودک درونم باهام قهر کرده.پشتش رو کرده بهم و نشسته غصه میخوره.یادم افتاد قبلا دست خودم رو میگرفتم میبردم سینما.نهار مهمونش میکردم بیرون.میبردمش کافی شاپ.براش جینگیل پینگیل میخریدم.با همین کارا خوشحال میشد.چندوقتی هست که این کارها رو مشروط کردم به بودن کس دیگه.یه دوست.همسر.پسر.خوب باید هم قهر کنه.امروز بردمش بیرون.نیم ساعت پیاده روی کردیم.بعد یه هویج بستنی مهمونش کردم.یه چیپس توردیلا براش خریدم و برگشتیم خونه.میخندید و شاد بود. یادم افتاد که شاد بودن خیلی ساده است.به این شرط که خودت یه راهی برای شادی پیدا کنی.منتظر کسی نباش.

تو این مدت دو بار تنهایی رفتم سینما.دو بار هم بام لند.خیلی خوش گذشت.جای شما خالی.

فیلم سرخ پوست قشنگ بود.قصر شیرین از اونم بهتر بود.

فیلم ایده اصلی رو هم تازه دیدم.قشنگ بود.دلم باز شد.بیشترش تو جزیره کیش بود.