چند وقتی میشه که به کل از دنیا بریدم.تو ذهنم دنبال چیزی بودم که وصلم کنه دوباره.یه شب خواب دست هام رو دیدم با لاک قرمز.دست های سفید و کشیده من میراث مادر هست.همیشه بخاطر نماز از زدن لاک فراری بودم.ولی اشتیاق انقدر زیاد بود که دیروز رفتم لاک خریدم.یه لاک کمرنگ پوست پیازی که اصلا رنگ نداره.تو خونه به همه نشون دادم.همه هم بدون استثنا گفتن کو پس لاکت.ولی احساسش عالی بود.پروژه بعدی خرید لاک قرمز و رژ قرمز هست.
پد های لاک پا کن واقعا معجزه میکنن.قدیما وقتی میخواستی لاک پاک کنی با استون و پنبه،نصف روی ناخن هم باهاش رفته بود.
دختر یکی یه دونه بودم تو خونه.خیلی هم تحت محافظت پدرانه.حتی روز اول ثبت نام دانشگاه هم با پدرم رفتم.بهترین اتفاق اون زمان قبولی دانشگاه بود.چون دولتی بود و خوابگاهش هم نزدیک دانشگاه،منم همش با دوستان شهرستانی میگشتم.اگر میشد یواشکی به خوابگاه میرفتم و با اونا دمخور بودم.عاشق زبان ترکی و کردی و لری بودم.یعنی هیچی نمیفهمیدم اما دلم غنج میزد اونا با هم حرف میزدن.دوست ترکی داشتیم که گل بود.طفلک چقدر زحمت کشید چند تا کلمه ترکی بهمون یاد بده.که همون ها رو یادگرفتیم ولی جمله سازی بلد نبودیم.دوست آبادانی داشتم که هروقت میخواست بگه بشین خیلی حرف نزن میگفت بنیش.همه اینا بود.ولی یه چیز مشترک داشتیم.که ما رو به هم وصل میکرد.همه ما به زبان شیرین فارسی حرف میزدیم و درس میخوندیم.اگر این زبان مشترک ازمون گرفته بشه یادمون میره که هموطن هستیم.یادمون میره سعدی و حافظ و مولوی و نظامی داشتیم.بچه هامون فراموش میکنن وطن مشترک رو.به اسم حمایت از زبان های محلی تیشه به ریشه بدنه واحدمون نزنید.
پسر:مامان جان شما چقدر به سریالهای پزشکی علاقه داری؟جوان بودی دوست داشتی پزشک بشی؟
من:نه دوست داشتم پرستار بشم و با یه پزشک ازدواج کنم.
پسر:پس چرا نشدی و نکردی؟
من:به دو دلیل.پرستاری قبول نشدم.خواستگار پزشک هم نداشتم.(البته اصلا پرستاری نزده بودم).
خاله ای دارم تقریبا 60 ساله است از ان خاله های تپل با محبت و دوست داشتنی است اخیرا گوش هایش سنگین شده یعنی بیش از آنکه بشنود لب خوانی می کند مثلا همین چند روز پیش مهمانی بودیم که فیوز پرید و برق قطع شد او هم با خنده گفت من برق که بره دیگه نمی شنوم چون نمی توان لب های شما را ببینم!
توی مهمانی ها که او را می بینم یک آرامش خاصی در چهره اش هویداست دیگر از صحبت در جمع های چند نفره دوری می کند چون درست نمی شنود با نوه اش بازی می کند برای بچه ها قصه می گوید بچه ها پاهایشان را جلویش دراز می کنند و اتل متل با آنها بازی می کند در ضمن خوش صدا هم هست گاهی شعرهای قدیمی را می خواند برای او سمعک هم خریده اند ولی به این بهانه که سوت می زند آن را کنار گذاشته است او زن باهوشی است حس من این است که او بدون صدا زندگی بهتری دارد صداهایی که اغلب مزاحم هستند تا آرامش بخش . او ترجیح می دهد دورش شلوغ باشد ولی صداها را نشنود شاید او زندگی در سکوت را برگزیده است..
@mehrdad15301کانال تلگرامی
وقتی جوان هستی و لاغر میشی خیلی خوش هیکل و باربی طور میشی.در حالی که تو سن بالا میشی یه پیرزن نحیف