نشسته بودم با همسر خوش و خرم نهار میخوردم.هی صدای هلی کوپتر میومد.به همسر گفتم پنجره باز بوده.نکنه کبوتر اومده تو خونه.گفت بابا کبوتر به این گندگی.خوب میدیدیمش.یه کم دیگه هم گذشت.دیگه آخرای نهار بود.رفتم یه نگاه به پشت پنجره انداختم دیدم یا علی.یه زنبور زرد ولی به هیکل زنبور قرمز گنده ها پشت شیشه است.در واقع داخل خونه.اومدم بسیار شجاعانه بشقابم رو برداشتم (از نهار که نمیتونستم بگذرم) و دویدم تو اتاق خواب.از همون جا هم به همسر میگفتم تو رو خدا نکشش.زنبورا اگه از بین برن حیات از بین میره.اون بنده خدا هم با یا استکان و کاغذ بسیار شجاعانه گرفتش و از پنجره انداختش بیرون.یعنی ما اینقدر به فکر محیط زیست هستیم.
بعدا نوشت:شب یه سوسک بزرگ روی دیوار بود.از اون بالدارا.همسر جان زحمت کشیدن اونم زنده از پنجره انداختن بیرون.گفتم تو اینو باید بکشی.بهش خوش گذشته فردا دوباره برمیگرده.به نظرتون چرا انقدر بزرگ شدن اینا.
چند روز پیش رفتم دکتر.دید دورم یه کم ضعیف شده بود.عینک داد.اول سختم بود.چون برای مطالعه و موبایل عینک نزدیک بینی دارم.بعد کم کم عادت کردم.حالا در سن ۵۴ سالگی زیبایی ها و زشتی ها رو بیشتر میبینم.بهتر میبینم.امروز یه خانم حدودا ۳۰ ساله جلو من راه میرفت.خیلی شیک و مرتب و آرایش کرده.ولی از پشت که میدیدم پاشنه پاش از کفش تابستانی اش پیدا بود.خیلی بد بود.شاید ندیدن و نشنیدن لطف بزرگی هست که خدا به آدمهای خسته و مسن میکنه.از یه جایی به بعد زیبایی و زشتی رو کم و محو نشونشون میده تا بتونن طاقت بیارن.
پی نوشت:عینک رو کنار گذاشتم.خسته شدم از بس دنیا رو تو قاب محدود دیدم.حوصله بهتر دیدن رو هم نداشتم.بذار همه چیز محوتر و اسرار آمیز تر باشه.
چند وقتی بود که هیچ چیزی خوشحالم نمیکرد.نه بیرون رفتن.مهمانی رفتن.حتی کارهای دستی.فهمیدم کودک درونم باهام قهر کرده.پشتش رو کرده بهم و نشسته غصه میخوره.یادم افتاد قبلا دست خودم رو میگرفتم میبردم سینما.نهار مهمونش میکردم بیرون.میبردمش کافی شاپ.براش جینگیل پینگیل میخریدم.با همین کارا خوشحال میشد.چندوقتی هست که این کارها رو مشروط کردم به بودن کس دیگه.یه دوست.همسر.پسر.خوب باید هم قهر کنه.امروز بردمش بیرون.نیم ساعت پیاده روی کردیم.بعد یه هویج بستنی مهمونش کردم.یه چیپس توردیلا براش خریدم و برگشتیم خونه.میخندید و شاد بود. یادم افتاد که شاد بودن خیلی ساده است.به این شرط که خودت یه راهی برای شادی پیدا کنی.منتظر کسی نباش.
تو این مدت دو بار تنهایی رفتم سینما.دو بار هم بام لند.خیلی خوش گذشت.جای شما خالی.
فیلم سرخ پوست قشنگ بود.قصر شیرین از اونم بهتر بود.
فیلم ایده اصلی رو هم تازه دیدم.قشنگ بود.دلم باز شد.بیشترش تو جزیره کیش بود.
بازم شهریور رسید.ماه سفر.ماه تصادفات جاده ای.مرگ و میر.قبول دارم جاده ها درست نیست.ماشین ها مشکل داره.تحریم هستیم.اما جان هر کس دوست دارید با احتیاط رانندگی کنید.این که دیگه دست خودمونه.چقدر زخمی.چقدر کشته.واقعا خسته نشدید.یه سال عید که به سفر رفته بودیم در راه اصفهان یه ماشین پلیس با سرعت مطمئنه جلو میرفت بقیه ماشین ها همینطور پشت سرش.برای برگشت هم همینطور.نمیدونم تو جاده های دیگه هم اون طرح بود یا نه.ولی در سرتا سر جاده کسی سبقت نمیگرفت.همه دنبال هم میرفتن.انصافا اون سال هیچ تصادفی ندیدیم.بازم بگید جاده و ماشین.
مطلب جدی میخوام بگم.یه عیب بزرگ دارم.اونم این که غلط املایی به شدت آزارم میده.حالا تو چت و نوشته های فردی باشه زیاد مشکلی نیست.گرچه اونم خیلی محترمانه گوشزد میکنم.اما تو کانال های خبری.استغفرالله.پناه میبرم به خدای بزرگ.بیماری مسری رو نوشته مصری.خوب اینو کجای دلم بذارم.شاید زبان فارسی و نوشتنش برای خارجی ها مشکل باشه چون سه تا س داریم و چند تا ز داریم.اما ما که این جا درس خوندیم.این همه دیکته نوشتیم.کتاب خوندیم روزنامه خوندیم چرا.تو کتاب ها هم که دیگه نگو.تو رو خدا یه ویراستار باسواد بذارید غلط املایی ها رو بگیره.عیبه.