یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

پا نوشت

جمعه تو مترو انقدر به تابلوها زل زدم تا ببینم از کدوم طرف باید برم که یه پیرمرد اومد جلو پرسید دخترم کجا میخواهی بری؟

اونم تو مسیری که هر جمعه میرم و برمیگردم.

فراموشی

برای دوخت کوسنی که نقاشی کرده بودم در به در دنبال سوزن خیاطی بودم.تو جعبه سوزن نخ نبود.تو میز چرخ خیاطی هم نبود.اضطراب کم کم داشت میومد.سوزن چیزی نبود.ولی یه جای خالی تو ذهنم بود.میدونستم یه جایی گذاشتمش که الان مثل یه حفره سیاه و خالی مونده گوشه ذهنم.بعد از یه مدت که سر درگم اینطرف و اونطرف چرخیدم به همسر گفتم میدونی سوزن رو کجا گذاشتم؟

با تعجب گفت:تو همون شیشه در قرمزه.

گفتم:شیشه در قرمز کدومه؟

همون که چند وقت پیش درست کردی.تو درش ابر چسبوندی.سوزن ها رو بهش زدی.توش دگمه و نخ گذاشتی.

یه دفعه حفره خالی پر شد.بعد از دیدن شیشه فهمیدم آلزایمر یعنی چی.یعنی حفره های خالی تو مغز.یعنی چیزهای مهمی که ساختی و دوست داشتی و باهاشون زندگی کردی یه دفعه تبدیل به حفره خالی میشه.میدونی که هست.ولی نمیدونی کی هست.چی هست.کجای ذهنت بوده.فقط میدونی قلبت چه احساسی در موردش داشته.شاید اونم فراموش کنی.زندگی در اضطراب همیشگی.

همین اتفاق دیروز درباره کارت مترو افتاد.روزی که میخواستم برم بانک هفته قبل،کارت مترو رو از کیفم درآوردم.به جاش کارت ملی گذاشتم.به امید این که یادم بیاد بعد جا به جا کنم.که نکردم.دیروز از منزل مادر با مترو برگشتم.دیدم کارت نیست.فهمیدم که درآوردم و جایی گذاشتم.ولی کجا.تو خونه همه جا رو زیر و رو کردم.آخرش تو یه کیف دیگه پیدا شد.

یه مقدار  قهوه برام سوغات آورده بودن.خیلی برام عزیز بود.همین که در کابینت باز میشد بوش مستم میکرد.چند وقته هم بوش گم شده هم خودش.دیگه نیست.احتمالا براش جای بهتری پیدا کردم.ولی دیگه نیست.مثل همون حفره خالی.

نباید آلزایمر باشه.شاید هم باشه.ولی فکر میکنم زندگی در اضطراب و استرس این بلا رو به سرم آورده.

وقتی این ها رو برای اطرافیان تعریف میکنم داستان های مشابه زیاده.شاید ما ایرانی ها برای این که راحت تر بگذرونیم دچار آلزایمر جمعی شدیم.

شما نظرتون چیه؟

کتاب جدید

بعد از مدت ها یه رمان ایرانی خوندم که خیلی دوستش داشتم.کاش بلد بودم عکس بذارم.شاید هم تونستم.

اسمش هست خواب عمیق گلستان.

نوشته پروانه سراوانی.


بیمارستان ۲

چون بیمارستان آموزشی بود دکتر اصلی خیلی کم به مادر سر زد.رفتم از بخش پرستاری اسمش رو پرسیدم.تو اینترنت سرچ کردم.عکسش رو در آوردم .به خواهرم نشون دادم.گفتم هر وقت این یکی اومد ازش سوال بپرس.

وقتی مادر رو بردن برای آنژیو همین دکتر از در اومد بیرون که بره خونه.ما هم با خواهرم خفتش کردیم.

دلمون حال اومد.بالاخره موفق شدیم یه دکتر ببینیم.انصافا خیلی خوب جواب سوالاتمون رو داد.

تو بیمارستان همه کار خودشون رو خوب انجام میدادن.دقیق و مرتب.اشکالش همون نامریی بودن همراه بود.


بیمارستان1

با توجه به کهولت سن مادر و بیماری های متعددش همیشه باید گوش به زنگ باشم.انقدر از صدای زنگ تلفن خونه میترسم که هر بار کسی تلفن میزنه تا چند ثانیه نمیتونم جواب بدم.یکشنبه سه هفته پیش داشتم آماده میشدم برم بیرون که تلفن منزل زنگ خورد،با صلوات برداشتم،پسر خواهرم خبر داد که مادر حالش خوب نیست،اورژانس آمده بود و در حال اعزام به یک بیمارستان دولتی بودن.

منم به سرعت خودم رو رسوندم،مادر سنگینی در ناحیه سینه و فشار بالا داشتن.این رو بگم تا قبل از سقوط اقتصادی ما مشتری بیمارستان های خصوصی بودیم.به توجه به سوابق بیماری هامون ،بیمارستان های دی،آراد،لاله،مهر،ایرانمهر و چند تای دیگه که یادم نمیاد.در بیمارستان های خصوصی عموما دکتر میاد پیش مریض و همراهانش.باهاشون صحبت میکنه،مشکل و بیماری رو میگه،کارهایی که برای مریض انجام میدن و قراره انجام بدن میگه،خلاصه مریض و اطرافیانش در جریان کارها و ضرورت انجامشون هستن،تنها بیمارستانی که رفتم و این رویه توش انجام نشد بیمارستان ایرانمهر بود که من در زمان بستری پدرم اصلا پزشکشون رو ندیدم،کاملا مشابه بیمارستان دولتی کار انجام میشد.متاسفانه چند روز بعد از ترخیص، پدر در منزل فوت شدن.

انصافا این بیمارستان با وجود دولتی بودن خیلی به بیماران رسیدگی میکردن،فقط با همراه یک پدر کشتگی تاریخی داشتن،برای انجام همه کارها به همراه نیاز بود.ولی عملا به چشمشون موجود مزاحمی بود.این جا نشینید.این جا نایستید.خلاصه همراه بیچاره سرگردان بود.تا ساعت 4 صبح در اورژانس بودیم تا تخت سی سی یو خالی شد و مادر به اون جا منتقل شد.

در سی سی یو خدا رو شکر همراه بخت برگشته رو مرخص کردن.دو روزی که مادر اون جا بودن فقط در ساعت ملاقات به بیمارستان رفتیم.

بعد از این که مادر به بخش منتقل شد گفتن لازمه که همراه باشه،با خواهرم هماهنگ کردم روزها ایشون بودن و شیفت شب برای من بود.

شب های بیمارستان مثل دوران برزخ بود،در دنیایی بین زندگی و مرگ،تا ساعت 11 شب اتاق ها رو طی میکشیدن.پرستارها بدون توجه شب و نیمه شب برای زدن آمپول و چک کردن وارد اتاق میشدن.

کلا موجود بد خواب و کم خوابی هستم،برای همین هم داوطلب شیفت شب شدم.ولی انقدر کلافه و خسته بودم که بیرون از اتاق میرفتم و سرم رو به کتاب و فیلم های داخل موبایل گرم میکردم،یعنی عملا در طول شب همون چند ساعتی رو که میخوابیم هم نداشتم .

وقتی هم که به نماز خانه بیمارستان میرفتم فقط با خدا راز و نیاز میکردم که زودتر خلاص بشیم.البته برای همه بیماران دعا میکردم.

بعد میام این فیلم های خارجی رو میبینم.دکتر چند تا چند تا میاد بالای سر مریض .درست و حسابی همه چیز رو برای خودش و همراهان توضیح میده.

با یه دوست صحبت کردم.میگفت تو بیمارستان های دولتی مردم سریع عصبانی میشن.واکنش نشون میدن.مخصوصا حالا که فشار مالی هم بیداد میکنه.دکترها و پرسنل یه جورایی میترسن رو به رو بشن.

چیزی که خیلی جالب بود و قابل تقدیر همکاری و دلسوزی همراهان با همدیگه بود.اگر کمک همراه بیمار بغلی نبود ما خیلی از اوقات به مشکل برمیخوردیم.

جالب بود که وقتی دکتر و پرستار ها میومدن با مادر صحبت میکردن ولی با من و خواهرم که چهار چشمی بهشون توجه میکردیم هیچ نمیگفتن.یعنی براشون نامریی بودیم.مادر سمعک استفاده میکنن.حتی با سمعک هم شنوایی شون خیلی کم هست.

خودشون در شرح پرونده گفتن دچار آلزایمر هستن.که البته نیستن.نمیدونم چرا توهم آلزایمر داشتن دارن.بعد پرسنل گرامی از بیمار ناشنوای آلزایمری سوال میپرسیدن و از ما نه.

انقدر ترسناک بودیم.

خلاصه که گذشت و ما به سلامتی بیرون اومدیم.این بود شرح هفته ای که بر ما گذشت.