قبلا که برای خرید به هایپر میرفتیم آدم لذت میبرد از نظم و ترتیب و نزاکت فروشنده هاش،تقریبا دو سال پیش بود که همسر با یکی از فروشنده ها دعواش شد،همون وسط داد کشید تا سرپرستشون اومد،بعد هم اصرار داشتن که با فروشنده صحبت کردیم و ال و بل،همسر هم گیر داده بود که باید تو پرونده اش درج بشه و کسر از حقوق.خیلی مدیرانه برخورد میکرد.
ما به دلیل نزدیکی بیشتر خریدمون از هایپر هست.چند روز پیش همسر گیر داد که یه فرش کناره دیدم قشنگ بود.بیا بریم ببین اگر خوب بود برداریم.فرش ماشینی طرح گلیم بود برای تو راهرو.
خلاصه رفتیم،از همون اول کار فروشنده ها و کسانی که باید قفسه ها رو پر کنن تو دست و پای مشتریا میلولند،جالبتر این که درست مثل رانندگی تو خیابان هامون ،هر جا برسن پارک میکنن،همون وسط راه چرخ های بزرگشون رو میگذارن .کسی که مسوول جارو کشیدن بود چرخ بزرگش رو وسط دست و پای مشتری ها رها کرده بود که بره دومتر اون طرف تر با جارو آشغال جمع کنه.
بعد رفتیم سمت فرش ها،پرنده پر نمی زد،خوب انتظار میرفت که یه فروشنده خوش اخلاق بیاد راهنمایی کنه،در عوض دوتا آقای جوان برای خودشان داشتند فرش میگذاشتن و برمیداشتن،به هم محل نگذاشتن،فقط وقتی که همسر دست کشید به پشت فرش،یکیشون اومد با لحن بی ادبانه ای گفت حاجی اون میافته ، شما بگو چی میخوای تا بگم برات.
خلاصه به خیر گذشت که همسر دوباره درگیر نشد،همسر آدم آرومیه ولی بی احترامی رو تحمل نمیکنه، ما هم راهمون رو کشیدیم و رفتیم،بیخود نیست کسی خرید نمیکنه،عملا هم هایپر فقط مواد خوراکی و شوینده اش فعاله.
میخواستم اینو بگم که ما ایرانی ها انقدر سیستم قوی داریم هر کس که میاد یه سیستم جدید راه بندازه سریع تبدیلش میکنیم به همون سیستم ایرانی خودمون،اینم نمونه اش.
استاد الهی قمشه ای در مراسم فوت خواهرش..
چنانچه در دین ما آمده مرگ پایان راه نیست؛ فیلسوفان بزرگ جهان هم گفتهاند که ما نمیمیریم و تنها به جهان دیگر سفر میکنیم. این خبر را که ما میمیریم شیطان داده است.
او در ادامه بیان کرد: هیچ جایی در قرآن گفته نشده است که ما به گور میرویم، بلکه در تمام قرآن بشارت داده شده که به پروردگارمان میپیوندیم؛ پروردگاری که آرامشبخش است و مانند این است که به آغوش مادر رفته باشیم.
قمشهای درباره زمان مرگ انسان گفت: زمانی که جان انسان به بالا آمدن نزدیک میشود فرد محتضر میگوید کسی کاری کند اما زمانی که از رفتنش مطمئن میشود میفهمد که به سوی پروردگارش باز میگردد.
او با بیان اینکه «در ادبیات ما با ادبیات شیرین به مرگ اشاره شده است»، اظهار کرد: ادبیات ایران انسان را چون پرندهای در قفس تصویر میکند و معتقد است انسان آمده، در قفس گرفتار شده و روزی از آن فرار خواهد کرد؛ همچون داستان طوطی و بازرگان. ادبیات غرب هم به این صورت به مرگ نگاه میکند و تنها به اصول مذهبی ما محدود نمیشود. در داستان «پیامبر» جبران خلیل جبران هم به مرگ چنین نگاهی شده است.
الهی قمشهای افزود: کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» نوشته تولستوی به مرگ نگاه حیرتانگیزی می اندازد. همچنین امیلی نیکلسون در شعری میگوید صبح بیدار میشوی، دم آینه میروی، دست به زلفت میکشی، پنجره را باز میکنی و از هوای خوب و نسیم ملایم لذت میبری و به شب سیاهی که دوساعت پیش تو را ترسانده بود میخندی. او در کمترین عبارت بشترین مفهوم را گنجانده است.
این سخنران درباره تعبیر دیگری که از مرگ در ادبیات جهان گنجانده شده است، مطرح کرد: این که دوباره زاده شویم یکی دیگر از تعبیرهایی است که ادبیات جهان به آن پرداخته است. ما مرحله به مرحله پیشرفت میکنیم و تبدیل میشویم. هیچ گفتهای بهتر از این نیست؛ «از جمادی مردم و نامی شدم». این شعر به بهترین نحو مراحل تبدیل و اوج گرفتن انسان را ذکر میکند.
«از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان برزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملایک پر و سر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچ اندر وهم ناید آن شوم»
او با بیان اینکه «غروب کردن تعبیر دیگری از مرگ است»، گفت: همه ما به خوبی میدانیم در پسِ هر غروبی طلوعی وجود دارد. مرگ غروبی است که طلوع به دنبال خواهد داشت. در واقع انسان پس از مرگ از جای دیگری سر درمیآورد.
قمشهای مسافر بودن را از دیگر تعبیرهای ادبیات جهان خواند و بیان کرد: ما در این دنیا مسافریم و باید ناهمواریها و مشکلات آن را تحمل کنیم. نظامی هم معتقد است انسان مسافر ازلی و ابدی از عمق هیولا تا اوج عرش را تجربه میکند. هرکسی در دنیا ظهور کرده و از آن عبور خواهد کرد.
او با اشاره به پیشنهاد خود مبنی بر برگزاری جشن جهانی انسانی اظهار کرد: من پیشنهاد کردم جشنی جهانی بگیریم تا عظمت انسان را به همگی یادآوری کنیم. این باعث شرمندگی است که انسان به این عظمت رسیده اما هنوز از روی زمین ته سیگار جمع میکند. باید کسی به مردم یادآوری کند که شما صاحب همه چیز هستید. در واقع باید بگوییم که این همه حرص و آز بیدلیل است و هیاهوی زیاد برای هیچ محسوب میشود.
الهی قمشهای در ادامه بیان کرد: تعبیر دیگری که در ادبیات جهان از هستی و مرگ وجود دارد تشبیه کردن به چاه است. در واقع دنیا را چاهی میبینند که خداوند دستاویزی فرستاده تا ما از آن بیرون بیاییم.
او با اشاره تجربه نزدیک به مرگ شرح داد: هزاران نفر این تجربه را داشتهاند. افرادی که دروغگو نیستند و نیازی به دروغ ندارند. از این افراد میتوان به الیزابت تیلور اشاره کرد. در بین این افراد یک آتئیست هم وجود دارد که خدارا نفی میکرد اما این تجربه را داشت.
این نویسنده همچنین تصریح کرد: فکر به مرگ باعث این نشده است که از زندگی ببریم، تنها باعث شده به کار خوب و بد فکر کنیم. همه ما به خوبی میدانیم چه کاری خوب و چه کاری بد است. حتی در ادبیات غرب هم گفته شده کار های خوب همچون غلام و کنیز در اختیار فرد قرار میگیرد.
قمشهای در بخش پایانی سخنانش درباره خواهرش گفت: من خودم را با این نکته تسلی میدهم که خواهرم رنج عالم را نکشید و به بیماری صعب مبتلا نشد و راحت رفت. او هیچ تعلقی به دنیا نداشت تا حدی که به من میگفت هر زمانی که قرارشد بروم به راحتی خواهم رفت. متاسفانه برخی تصور مرگ و روح را عقبافتادگی میدانند و میگویند که از نظر علمی ثابت نشده است. اما بسیاری از بزرگان فیزیک و علمایی همچون استیو جابز و ماکس پلانک روح را پذیرفتهاند.
مقاله ای خوندم درباره افزایش تعداد کودکان افغانی،و مشکلات اون ها در ایران،متاسفانه بیشتر اون ها مادران ایرانی دارن ، و این که در آینده تکلیف با اون ها روشن نیست،ایرانی هستن،افغان هستن،نه در ایران ریشه دارند،نه میتونن با شرایط افغانستان کنار بیان.
فامیلی دارم که به تازگی از آلمان آمده بود،ضمن صحبت میگفت سی سال پیش که با آلمان مهاجرت کردم،وقتی در خیابان میرفتم تنها سر سیاه من بودم بقیه همه بور ،الان وقتی راه میرم همه سر سیاه هستن و تک و توک بور.با امکاناتی که آلمان به مهاجران میده و استقبالی که از بچه آوریشون میکنه اغلب بخاطر گرفتن تسهیلات چند بچه به دنیا میاورند،چون خود آلمانی ها رغبتی به ازدواج و بچه دار شدن ندارن.شاید در سالیان آینده تعداد غیر آلمانی های آلمانی از خودشون بیشتر بشه.چون طبق قانون بچه هایی که اون جا دنیا بیان تابعیت آلمانی میگیرن.
فکر نکنید منظور خاصی داشتم یا خدای ناکرده قصد مقایسه داشتم ، فقط خواستم که بدونید،والسلام.
یه زمانی پسر دومی کوچک بود و به مهد کودک میرفت،البته چون شاغل نبودم برای بازی و آشنایی با بچه های دیگه میرفت چون برادرش به مدرسه میرفت،اونم خیلی دوست داشت بره.خلاصه موضوع این نیست.اون زمان یک خانم روانشناسی بود که مادر یکی از بچه ها بود و ماهی یک بار برامون جلسه میگذاشت.از تمام صحبت هاش این جمله شد یه جمله طلایی برای من."اگر کاری به خودش و اطرافیانش ضرری نمیرسونه مانع از انجامش نشید"اینو برای مادرایی میگفت که زیاد باید و نباید داشتن،همه چیز رو خط کشی میکردن.متاسفانه در تک بچه های امروز زیاد میبینیم،البته هستن والدینی که هیچ مرزی هم ندارن.خلاصه بگذریم.این جمله شد ملاک برای خط کشی بین باید انجام داد و نباید انجام داد.
یه روز یکی از دوستان داشت درباره یه دوست دیگه صحبت میکرد،دوستی از یک خانواده تحصیل کرده،مذهبی و محترم.یه پسر داشتن و یک دختر،برعکس دختر که همه چیز تمام و باهوش بود و هست،پسر نمیتونست به انتظارات خانواده پاسخ بده،اون جوری نبود،البته منم نمیدونم اصل جریان چی بود.پسر مبتلا به بیماری روحی شد،درسن 20 سالگی خودکشی کرد.
این مطلب برای یه خانواده معمولی فاجعه است،چه برسه به یک خانواده مذهبی،که پسر بزرگ خانواده از بالای ساختمان خو دش رو پرت کنه پایین .جلو چشم کسانی که شاید دوست نباشن.
چند روز پیش دوستم میگفت با این که چند سال از فوت این پسرگذشته ولی مادرش برای تولدش کیک میخره ، جشن میگیره،و در وقت غذا خوردن براش بشقاب غذا میگذاره.
مشاور نیستم،وقت دلداری دادن زبانم بسته میشه ، فقط میتونم دست طرف رو بگیرم ، پیشش بشینم و دوتایی غصه بخوریم.
خیلی فکر کردم که چی جواب بدم.همین جمله رو گفتم.اگر به کسی ضرری نمیزنه،عشقش رو ازش نگیرید.این خانم زندگی عادی داره،برای همسرش همسری و برای دخترش مادره.زندگی اجتماعی خوبی داره.پس نباید دلواپس باشیم.
خلاصه اومدم بگم با من مشورت نکنید،اصلا مشاور خوبی نیستم.
یه مطلبی خوندم درباره نو کیسه گی،آدم هایی که یه شبه ثروتمند میشن،معمولا هم زحمت زیادی نکشیدن،بعد این ثروت رو در چشم بقیه فرو میکنن،توجه دارید که فرو میکنن.حالا دلیلش چیه نمیدونم.یعنی سر در نمیارم،یه نفر اینقدر در زندگی عقده داشته باشه که ثروت داشته،یا گاهی وقت ها نداشته خودش رو به رخ بکشه.
قدیما،یکی از چیز ایی که خیلی مراقبش بودیم آه کشیدن بود.
خانمانسوز بود آتش آهی ، گاهی
ناله ای میشکند پشت سپاهی ،گاهی
و واقعا هم کم نبودن ثروتمندانی که یک شبه به خاک سیاه مینشستند،ولی الان درک نمیکنم اینا چی میخوان،واقعا با به دنبال کشیدن نگاه های حسرت بار دیگران احساس شادی و نشاط میکنن.
زمان های قدیم،قشر بازاری به ثروت مشهور بودن،چند نفری از این خانواده ها رو میشناختم، اولین کسانی که در کار خیر با مبالغ بالا پیش قدم میشدن این ها بودن،زندگی روزمره شون فقط کمی بهتر از ما بود که کارمند بودیم،یعنی اصلا رفت و آمد باهاشون آزارت نمیداد،بسیار میهمان نواز و فامیل دوست بودن.نمیدونم ، اینم یکی دیگه از اون چیزایی شده که تغییر کرده.
یه چیز مهمتر،درباره یه بنده خدایی نوشته بود که در محله پایین شهر در یه خانه 50 متری زندگی میکنه،اما خودش رو به آب و آتش زده یه زانتیا خریده ،حتی پارکینگ هم نداره،هر شب از همسایه های پارکینگ دار التماس دعا داره،و شغلش باربری با موتور در بازار تهران.این یکی رو خدایا شفاش بده.جایی که قبلا کار میکردم در یکی از محلات شمال غرب تهران بود،محله نوسازی بود که خانه ها و آپارتمان های کوچک و متوسط داشت،اما همین ها گاهی ماشین های شاسی بلند و گرون قیمت داشتن. همون موقع هم از ناهماهنگی این دو مقوله در شگفت بودم.
البته فکر میکنم این هم از پیچیدگی های نسل جدید هست.