امروز جایی خوندم برای حل مشکل بی آر تی ها پیشنهاد کرده بود،یه سری بی آر تی بدون صندلی در ساعات اوج ترافیک بفرستن برای جا به جایی، با این کار ظرفیت از هفتاد به صد نفر میرسه،ظاهرا فکر خوبیه،اما با توجه به گرمی هوا ، آیا این اتوبوس ها ظرفیت حمل این تعداد مسافر رو دارن ،یا مجبور به تعویض اتوبوس میشیم وسط راه؟
یادمه اون اوایل که بی آر تی اومده بود،همسر کلی در فوایدش حرف میزد که منو تشویق به استفاده کنه،میگفت کولر داره و خنکه،چون مسیر جدا داره میتونه سریع حرکت کنه و تو ترافیک نمونه،منم با این که سالها بود اتوبوس سواری رو ترک کرده بودم،وسوسه شدم که امتحان کنم.البته در ساعات غیر اوج ترافیک.معمولا ،قبلا،ساعت اوج ترافیک ساعت 7تا 9 صبح بود و از اون طرف هم 5 تا 7 بعد از ظهر.یا اقلا چیزی که من برداشت کرده بودم این بود.تو بعضی کشورها برای این که مشکل اوج ترافیک رو حل کنن ،در ساعت اوج،قیمت بلیط مترو و اتوبوس معمولیه،در ساعتهای دیگه یه درصد کمی تخفیف میخوره،برای این که شما که کار مهمی نداری،نری قاطی کارمندا و دانشجوهای بخت برگشته که باید سر ساعت به مقصد برسن و حاضری بخورن.برای عوض کردن روی مبل ها به دروازه شمیران رفتیم و با مترو.خوب بر طبق همون حرفا ساعت 8 و نیم از منزل در اومدیم و با مترو رفتیم،حدود 9 و نیم هم رسیدیم.جا برای نشستن نبود،ولی خوب بود.بعد از خرید پارچه من باید خودم رو به تجریش میرسوندم.برطبق تجربیات گذشته ، به همسر گفتم الان ساعت ده صبح هست،من با بی آر تی میرم که هم خنک باشه و هم زود برسم.
چشمتون روز بد نبینه.او لین اتوبوس اومد،شلوغ،دومی ،شلوغ،سومی جا بر ای ایستادن بود سوار شدم.خوب وقتی جمعیت زیاد باشه کولر هم جوابگو نیست،گرما بیداد میکرد،در ایستگا های بعدی اتوبوس به مرز انفجار رسید.انقدر هم آهسته راه میرفت که یا اتوبوس های مستهلک 30 سال پیش افتادم.مسیر چها راه ولیعصر تا تجریش هم بسیار طولانیه.دیگه وسط های راه که نه نفس داشتم و نه جا برای ایستادن،به غلط کردن افتاده بودم.تقریبا 5 ایستگاه به تجریش راننده خبر دادکه اتوبوس خرابه و نمیکشه،باید سوار اتوبوس بعدی بشید،یعنی گل بود به سبزه هم آراسته شد اینجوری بود.نصف بیشتر مسافرا پیاده شدن و با دو تا اتوبوسی که راننده برامون نگه داشت رفتن.شغل رانندگی از مشاغل سخت هست.حالا که گرمای هوا هم اضافه شده.راننده حرف های نیشدار رو تحمل میکرد و چیزی نمیگفت.خلاصه که من وقتی به تجریش رسیدم انقدر قیافه ام به همریخته بود که دوستان ترسیدن.گفتم فقط بذارید من بشینم.یه بطری آب و یه فنجان قهوه تونست منو به زندگی برگردونه.
خلاصه،این بود تجربه جدید از این اتوبوس های محبوب.البته برای مسیر های کوتاه هنوز هم اولین گزینه هست.طفلک کولر هاشون کار میکنه،اما کند حرکت کردنشون یا بخاطر استهلاک هست،یا راننده ها نمیخوان تند برن.
یادم رفت درباره اوج ترافیک بگم،قبلا اون جوری بود که گفتم،ولی الان همش اوج ترافیکه،یعنی شما 10شب هم بری بیرون ترافیکه،12 شب هم ترافیکه،6 صبح هم ترافیکه،من دیگه حرفی ندارم.
نظریه پنجره شکسته:
ساختمان خالی از سکنهای را در کنار یک خیابان پر رفت و آمد، در حالی که شیشه یکی از پنجرههایش شکسته است تصور کنید. مشاهدههای علمی نشان میدهد که اگر پنجره شکسته ظرف مدت کوتاهی، تعمیر نشود، عابران این پیام را از ساختمان میگیرند که کسی نگران ساختمان نیست و نظارتی وجود ندارد.
پس شیطنت شروع میشود و پنجرههای سالم ساختمان مورد هدف قرار میگیرند و ساختمان تغییر شکل میدهد و البته ادامه این روند میتواند منجر به ورود میهمانان ناخوانده به ساختمان بیصاحب شود و آثارش از سطح به عمق نفوذ کند. اتفاقی که در اشکال مختلف شاهد آن بودهایم.
توصیف فوق، خلاصهای است از یک نظریه جرم شناسی به نام «پنجره شکسته».
نظریهای که در دهه هشتاد و نود میلادی به کمک شهردار نیویورک آمد تا جرمخیزترین مترو جهان را که شهر زیرزمینی خلافکاران و اشرار به حساب میآمد سر و سامان بدهد.
شهرداری نیویورک، در اولین اقدام خود به بازسازی واگنهای مترو پرداخت و دستور داد تا واگنهایی که طی روز با اسپری رنگ، نوشتن یادگاری و... آسیب میبینند، شبانه از خط خارج شوند و تاصبح روز بعد رنگآمیزی و تعمیرشده
به خط برگردند.
در واقع همه اینکارها یک پیغام داشت:
حواسمان به همه چیز هست و هیچ خلافی رو تحمل نمیکنیم واین چنین شد مترو ناامن نیویورک تبدیل به یکی از امن ترین متروهای جهان شد .
اکنون استفاده ازتئوری پنجره شکسته در زندگی شخصی، تربیت کودک و تجارت و کسب و کار،کارایی دارد.
پنجرههای شکسته رو بیابیم و تعمیر کنیم مطمئن باشید اوضاع بهتر خواهد شد.
پنجره های شکسته کار و زندگی ما کجاها هستند؟
چند روز پیش تو تاکسی نشستم که به منزل بیام،یه دختر جوان بود،من وسط یه آقای میانسال هم بعد از من،آقا بسیار راحت نشسته بود،در حالی که من و اون دختر به هم چسبیده بودیم.کم کم مزاحمتش شروع شد،من با فشار دادن کیفم به پهلوش مجبورش کردم کمی جمع تر بشینه،وسط راه اون دختر خانم پیاده شد.من به جای اون سمت شیشه رفتم.باز هم داشت جلو میومد،گفتم اگر ممکنه سمت خودتون بنشینید،کمی خودش رو جمع و جور کرد.
به این نتیجه رسیدم که درد بی دردی علاجش آتش است،از این به بعد یه سوزن ریز و تیز با خودم حمل میکنم که اگر کسی بهم نزدیک بشه از خجالتش در بیام.گل بی خار فقط خداست،بیماران گرامی مواظب خودتون باشید.
بعدا نوشت:امروز هم باز بیرون بودم ، ولی اون خانمی که با من بود دو نفر حساب کرد و راحت اومدیم خونه.
فکرم مونده پیش سربازای ترک،یکیشون گفته بود که به ما گفتن میریم مانور نظامی،اونا هم جوان های همون آدم ها هستن.فکر میکنم سرباز حرفه ای نداشته باشن،کاش با سربازا کاری نداشته باشن،فقط روسا رو بگیرن مجازات کنن.الان یه عکس دیدم که یکی از سربازا از ترس گرفتار شدن به دست مردم با شلیک گلوله خودکشی کرد.همیشه تاوان جرم نکرده رو سرباز پیاده شطرنج میده.
یکی از دوستان وبلاگی ،آلما توکل هم اون جاست،انشاله که به سلامتی به کشور برمیگرده.
مرگ در هر حالتی حق است،اما من ترجیح میدم در کشور خودم و بین کسانی که دوستم دارن و دوستشون دارم بمیرم.
مرگ در غربت سخته.