این روزا هوا رو که میبینم یاد یه فیلم به اسم فاگ میافتم.یه مه عجیب و تیره اومده بود و همه تو خونه ها و سوپر مارکت حبس شده بودن.هر چی فک میکنم بقیه اش یادم نمیاد.یادمه تو اون مه هیولا بود.ولی چی بودن و از کجا اومده بودن یادم نمیاد.فعلا که از این هوا برای ما فین فین و سردرد مونده.حالا کی بریم به مرحله بعدی و نوبت هیولا بشه خدا میدونه.
بیری وندیکمپ:خسته شدم.به عنوان یه مادر قبول میکنم که شکست خوردم.نتونستم به بچه هام درست و غلط رو نشون بدم.
اندرو وندیکمپ:تو تونستی به ما یاد بدی.ما درست و غلط رو میدونیم اما گاهی وقتها اون راه غلط به نظر جالبتر میاد.
Desperate housewife
خیلی غصه خوردم.تقریبا یه شبانه روز به حرفایی فکر کردم که میخواستم به دوستای وبلاگیم بگم و نگفتم.فک کردم اینم رفت لای دست بلاگفا.خدا رو شکر که به خیر گذشت.تقریبا 24 ساعت نتونستم وارد بلاگ اسکای بشم.برای شما هم اینجوری بود؟
خداوندا!
حکمتت زیباست...
چه زیبا معجزه می کنی و چه طنازانه تلنگر می زنی به دل هستی
می دانم اگر گاهی پایم به سنگی گیر می کند و لنگ می مانم
از آن است که می خواهی به یادت بیفتم
دلت می خواهد اشک به چشمانم بیاید و رقت اشک ها
دلم را زلال سازد
می خواهی زمین گیر دنیا نشوم
گاهگداری به آسمان نگاه کنم و تو را در لبخند خورشید و طراوت ماه جستجو کنم
بنده ات را خوب می شناسی
می دانی سر که بر خیزانم گلایه می کنم
همه اش سوالم چراست؟
چرا این نشد؟؟؟ ... چرا آن نشد؟؟؟...
خدایا خسته ای از من! می دانم بنده بدی بودم..
مهربان این بار دیگر نمی گویم چرا...
می خواهم از عمق جان تو را سپاس بگویم...
می دانم اگر زانوانم زخم برداشت و خم شدم
تو خواستی که به خودم بیایم و سبحانیت را شهادت دهم
تو خواستی بنده خویش نشوم و حمد تو را به جای آورم
خدایا سپاست می گویم که پایم تاب نیاورد در اشتباه
خوشحالم که به زمینم زدی...
خوب دیدم که زمین و هر چه روییدنیست دم به دم شکرانه حیات به جا می آورند
و من مغرورانه قدم بر زندگیشان می گذارم
و عصیان می کنم بر تو که پروردگار منی
خدایا خوشحالم
که با زلال بارانت از عمق خاک نگاهم را به آسمان می کشی
در آن دمدمه های نیاز که دل می برم
تازیانه می زنی بر من
با رگباری که سرشار است از عطوفت
آری می دانم تنها پناهم
تو همیشه با منی و محال است لحظه ای
از من که دم به دم از تو غافلم غفلت کنی
خداوندا سپاس
چقدر بی نظیری
چقدر مهربانی
سپاس . . .
کپی از منبعی ناشناس
یه سری استاد دانشگاه رو دعوت کردن ( از دانشگاه مهندسی ) به فرودگاه و اونا رو توی یه هواپیما نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو
بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که"
این هواپیما ساخت دانشجوهای شما هست ..!
وقتی اساتید محترم این خبرو شنیدن همه از دم اقدام به فرار کردن!
همه رفتن به سمت در خروجی جز یه استاد
که خیلی ریلکس نشسته بود ..!
پرسیدن : چرا نشستی؟ نگو که نمیترسی!!
استاد با خونسردی گفت :
اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای منه ..
که شک دارم پرواز بکنه .. تـــــــــــــــــازه اگـــه روشن شه..!
Atish