همین امروز فهمیدم چقدر آدم ترسویی شدم.یعنی بودم ولی خرابتر شدم.مستاجر مادرم که معرف حضورتون هست.14 سال نشسته بودن و هر بار خودش هرچقدر میخواست تمدید میکردو در جواب ما که میگفتیم پول پیش بده یا برو.میگفت پول پیش نمیدم و محضر هم نمیام برای قرارداد جدید.خلاصه با شکایت به دادگاه حل اختلاف بلندش کردیم.اینو بعدا تعریف میکنم.امروز با همسر رفتیم بالا سر بزنیم ببینیم چه خبره.یه شیشه قدی بلند شکسته بود و یه حفره توش بود.امروز که رفتم سر بزنم دیدم صدای ناله گربه میاد.هی اینطرف اونطرف نگاه کردم چیزی ندیدم.دوباره دیدم صدای ناله میاد.همسر اومد گفتم صدا میاد.در حالی که داشتم جریان رو میگفتم دیدم یه گربه تو اون حفره گیر کرده.در نظر اول به نظرم اومد گربه از وسط نصف شده.با جیغ من همسر اومد و منو فرستاد پایین.نیم ساعت بعد اومد و گفت طفلک اومده تو موقع بیرون رفتن تو اون سوراخ گیر کرده.در واقع پاش توی پرده گیر کرده بود.با پاره کردن پرده تونسته بود بفرستدش بیرون.براش آب و غذا برد.طفلک کمرش کج شده بود.بعد از دو ساعت رفتیم بهش سر زدیم و خدا رو شکر حالش خوب بود و کمرش هم صاف شده بود.معلوم نبود چقدر اون جا بوده.شاید یکی دو روز .انقدر حالم بد شده بود که دست و پام میلرزید.خدا رو شکر به خیر گذشت.گربه هم رفت پی کار و زندگیش.
آمار وبلاگ 261 بازدید رو نشون میده.نمیدونم خوشحال باشم ،بترسم.یعنی چی شده؟
مهربان بودن مهمترین قسمت انسان بودن است
از گروه تلگرام