یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

ازدواج


ما فکر میکردیم که انسان ازدواج میکند و با شادکامی زندگی میکند؛
نمیدانستیم که حفظ روابط کار سختی است ...
ما فکر میکردیم نباید خواسته های خود را بیان کنیم؛
نمیدانستیم که هیچکس نمیتواند فکر ما را بخواند ...
ما فکر میکردیم همه  نیاز ما باید از طریق ازدواج برطرف شود؛
نمیدانستیم مهمترین نیاز ما چه بود؛ پیدا کردن خود ...
ما فکر میکردیم با یکی شدن با همسرمان کامل میشویم؛
نمیدانستیم که از ابتدا به دو انسان کامل نیاز داشتیم...
ما فکر می کردیم مرد باید قوی باشد و از زن مراقبت کند؛
نمی دانستیم قرار است که ما از یک دیگر مراقبت کنیم....
ما فکر می کردیم اگر به دنبال اهداف شخصی و رشد خود باشیم بی وفایی است؛ نمی دانستیم بیش از حد به حریم یک دیکر وارد شدن چقدر می تواند خفقان آور باشد...
ما فکر می کردیم وقتی طرف مقابل رشد کند، تهدیدی برای دیگری است؛ نمی دانستیم هر کدام آن قدر خوب هستیم، که احساس تهدید شدن نکنیم...
فکر می کردیم هر کس در خواست کمک کند ضعیف است؛ نمی دانستیم همه به کمک نیاز دارند..
فکر می کردیم پول ما را ایمن می کند؛ نمی دانستیم که امنیت؛ یعنی بدانید که می توانید زندگی تان را بسازید، و در کنارش مادیات هم قرار دارد..
فکر می کردیم دیگری به ما عشق نمی ورزد؛ نمی دانستیم که ما عشق او را احساس نمی کنیم و نمی پذیریم...
او گمان می کرد من خوشحالم نمی دانست چقدر ترسیدم...
من گمان می کردم او خوشحال است؛ نمی دانستم چقدر ترسیده است...

ما نمی دانستیم...
ما فقط نمی دانستیم...
خیلی چیزها بود که نمی دانستیم...

بر گرفته از کتاب "باختن یک عشق، یافتن یک زندگی"
نویسنده : سوزان جفرز

پاییزه برگ درخت می ریزه

چند وقتیه انرژیم کم شده. هر چقدر هم دنبال دلیلش میگشتم پیداش نمیکردم.

آخرش یادم اومد که باطریم آفتابیه و پاییز و زمستون که آفتاب کمه، ریپ میزنه. بدبختی یدکی درست و حسابی هم براش پیدا نمیشه.

حالا تصمیم گرفتم ساعتی که آفتاب هست برم بیرون شارژش کنم.



دیروز گل پسر تعریف میکرد که وقتی با برادر کوچیکه بازی میکرده یه بازی داشتن که هر کدوم نقش یه حیوون رو بازی میکردن.

پسر کوچیکه مار میشده بزرگه میگفته من شط العرب هستم یه حیوونی که به شکل همه حیوونا در میاد.

طفلک پسر کوچیکه وقتی باسواد شده و فهمیده شط العرب روده چقد غصه خورده.



لی لیت عزیزم از دوری بچه هاش غصه داره. خیلی سخته هرچند که براش ننوشتم.چند وقت پیش همسر میگفت یه خونه کوچیک شمال بخریم بچه ها این جا باشن تنها ما هم بریم اون جا. به دور از هیاهوی شهر. همون اول کار گفتم بدون بچه ها هرگز. عقیده دارم ما گذشته هستیم و اونا آینده. اونا میتونن و باید مارو  ترک کنن . به طرف آینده پرواز کنن اما من نمیتونم آینده رو بذارم و راه خودم رو برم.



عبید زاکانی

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﺮﻓﺖ . ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩ ﻭ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ . ﺑﻼﺧﺮﻩﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ ﮐﺸﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ .
ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﮔﻔﺖ:
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ.
ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺮﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮﺧﻮﺩﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ .

ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﮔﻔﺖ :
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺣﻼﻝ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﺮ ﻧﺬﺍﺷﺖ .

"ﻋﺒﯿﺪ زاکانی"


" سر خر"
که میگن حکایتش این است

خندیدن و خنداندن

معمولا در مورد مسایل اجتماعی حرف نمیزنم. چون میبینم بقیه جو گیر میشن و خیلی اظهار نظر میکنن. اما دیگه فک میکنم اگر حرف نزنم حرف دونم پر میشه.

درباره فیتیله ای ها. آره . کار خوبی نبود.طنز زشتی بود. ما هم نخندیدیم. اما دیگه بسه بابا. چقدر؟یه عده مخالف. یه عده موافق.

هر چند وقت یه بار از این بساط ها داریم. انگار نشستیم ببینیم چه خبر میشه جبهه بگیریم.

یه کاری کردن که خوب نیود. خوب یه مجازات معقول براشون در نظر بگیرید. اعلام کنید . تموم. انقدر قصه نداره.

یه برنامه بود تو بی بی سی انگلیس که خیلی هم پرطرفدار بود. همه براش سر و دست میشکستن. به اسم تاپ گیر. درباره اتومبیل بود.

سالیان سال هم برنامه داشت.یه توهین کرد به چند نفر. یه نفرو هم زد. کلا بی اعصاب بود. برنامه رو ازش گرفتن. دادگاه هم فرستادنش.

مردم هم خیلی درخواست اجراش رو داشتن ولی تهیه کننده موافقت نکرد. همین روزا هم میره به دادگاه. خوب تموم شد . بسه دیگه.


درباره کشته های منا. یه عده میگفتن حقشون بود میرن پول میدن به عربا.یه عده گریه و زاری میکردن و میگفتن اگه پول به آتنا\لیا بدن خوبه. به مکه بده.

کی یاد میگیریم به عقاید هم احترام بذاریم.هر کسی میتونه پولش رو هر جایی که میخواد خرج کنه.

اما هر کسی هم حق داره خوب بمیره. بین خانواده اش.بین دوستاش. در مملکت خودش. نه در غربت. خانواده ها عزادار شدن.

همه امید و چشم به راهی شون رو از دست دادن. خدا بهشون صبر بده.حق هیچ کس نبود این جوری مردن. خدا رحمتشون کنه.


حالا هم واقعه پاریس. اینم بد بود. خدا بهشون صبر بده .و این بلای انسانی رو از سر همه مردم کم کنه. چقدر خشونت. حال یه عده میرن جلو سفارت فرانسه شمع روشن میکنن. یه عده میگن چرا داعش مسلمونا رو بکشه . اونا رو هم بکشه. مثلا دلشون اینجوری خنک میشه.اصلا داعش نباید کسی رو بکشه. به اسم اسلام داره خشونت رو ترویج میده. ما که مسلمان هستیم میفهمیم چی خبره. اون غربی داعش رو به چشم مسلمون میبینه. حالا هم که دیگه هیچی.


همه رو گفتم که بگم بابا آدم ها رو به شکل کل ببینید.فردی فکر نکنید. وقتی سعدی میگه

بنی آدم اعضای یکدیگرند                     که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار           دگر عضو ها را نماند قرار

از روی شکم سیری نگفته. به یک تفکر والا ی و احد رسیده. واقعا فهمیده که افراد انسان مثل یک کل هستند.

نگاه فردی نمیتونه برقرار بمونه. باید جمعی فکر کرد.

نگاه جمعی یعنی وقتی یه مصیبتی به یه جمعی میرسه یا به یک فرد،قضاوتش نکنید. همدردی کنید. ببیند چی جوری میتونید حالش رو بهتر کنید.

اگر حال یک نفر بهتر بشه حال دنیا یه ذره بهتر میشه.یه چیزی که به صورت علمی اثباتش کردن به اسم اثر پروانه ای.

همه ما دوست داریم در یک دنیای بهتر زندگی کنیم. چند صباحی که روی خاک هستیم بتونیم زنده باشیم.خوب راهش همینه.

باید خوشبختی رو در خوشحالی دیگران ببنیم.خوب خیلی اظهار نظر کردم. منم بسه دیگه. تا نوشته ای دیگر بدرود.

یک زن

بانو
سعی کن طرح روی جلد نباشی
تا دیگران فقط به ظاهرت بگویند:به به!
سعی کن جدول کلاسیک نباشی
تا دیگران برای سرگرمی به راحتی تو را حل کنند!
و آنگاه خیال برشان دارد که همه چیز می دانند!
سعی کن فقط سرشار از نکات ریز خانه داری نباشی
که فقط به درد همسایه ات بخورد
تا شیوه های نوینِ پخت غذا را بیاموزد
سعی کن دانستنی های مفیدی نباشی
تا به درد هر کسی بخوری به جز دردهای خودت!
نه بانو!!!
اینها که گفتم همه خوبند ولی کافی نیست
باید همهء اینها باشی ولی به جای خود!
نه همیشه!!!
یک زن باید یاد بگیرد جنگنده باشد
جنگ برای زندگی خودش!
به جای خواندن رمانهای عاشقانه و شورانگیزی که هر هفته در مجلات دنبال میکنی
سعی کن خودت روایتگر داستانی عاشقانه باشی!
یک رمان بلند...
که تو در آن زن باشی!
یک زن تمام عیار!
با تمام جنبه های زنانه ات
گاه زیبا و ظریف و عشوه گر
گاه سرسخت و جنگنده
گاه باهوش و سازنده
گاه مولد و پرورش دهنده
گاه...
رمانی بنویس عاشقانه!
که پای قصه اش نوشته شود
ادامه دارد . . .

و تو تنها قهرمان زن این داستان پرشور ..      



کپی از تلگرام