جونم براتون بگه من یه زمانی که کلاس زبان میرفتم تو کتابامون یه تیتری بود به نام آد من اوت. یعنی اون کسی که عجیبه میره بیرون. باید کلمه ای که به بقیه نمیخورد رو تشخیص میدادیم و از جمله بیرون میکردیم. اینا رو گفتم که بگم من اون آد من هستم اما به هیچ وجه خیال بیرون رفتن ندارم.
حالا براتون تعریف میکنم. البته تقریبا اولین باره که عمومی میکنم. قبلا یه ذره حوصله توضیح نداشتم. خوب . سال ها پیش براتون گفتم که کاغذ باطله جمع کردم و یه کتابخانه کوچیک رو باهاش تجهیز کردیم. از بیرون دادن و بیرون انداختن به شدت بدم میاد. نه این که فکر کنید میخوام همه رو نگه دارم.منظورم این نیست. میخوام از هر چیزی بهترین استفاده رو بکنم. البته شاید دچار یه نوع وسواس فکری شدم.همیشه میگم چون ما استفاده درست از اشیا رو بلد نیستیم و از اونطرف هم بازیافت درست و درمانی نداریم آخرش میان زباله هامون دفن میشیم. هنوز برامون جا نیافتاده که زباله خشک و تر رو میشه جدا کرد و ازش استفاده کرد. خیلی هنر کنیم فقط فلزات و زباله های پلاستیکی رو میتونیم باز یافت کنیم. پس تا جایی که ممکنه باید از وسایل استفاده بشه.هر چیزی که تو خونه کنار گذاشته میشه یه دغدغه میشه برای من که مورد استفاده بهتری ازش استفاده کنم. هفته پیش شلوار همسر جر خورد. به معنای واقعی کلمه . خوب کرد تو پلاستیک که بده بیرون. گفتم عزیز دل این که دیگه به درد کسی نمیخوره. میره تو طبیعت به شکل زباله میشه بلای جون بچه هامون. ازش گرفتم و ساعتها بهش فکر کردم . البته نه این که فکر کنید میذارم جلوم میشینم فقط فکر میکنم. نه برای خانم خونه از این خبرا نیست. نمیتونه زست هنرمندی بگیره. کار میکردم همزمان فکر میکردم. آخرش هم ازش دستگیره های آشپزخانه درست کردم. البته روش هم نقاشی کشیدم. فعلا برای مادرم بردم که خیلی خوشش اومد . حالا تا بقیه اش.
همین کارو با شلوار ها و لباس ها میکنم . یعنی تا جایی که میشه و میتونم تغییر کاربری بدم ازشون استفاده میکنم. البته لباس ها و وسایلی رو که نو هستن میبخشم . اما لباس های کهنه رو نه. بعضی وقتا یه لباس هایی انقدر راحت و مناسبه که آدم بدون این که بفهمه تا آخر ازش استفاده میکنه.
مثلا شیشه های سس با دکوپآز تبدیل به وسایل زیبا برای آشپزخونه میشه. وقتی از مدل یه مانتوی راحت خسته میشیم میدم به خشکشویی رنگ میشه و با نقاشی روش تبدیل به یه مانتو جدید میشه. خونه ما هم اصلا از این خونه های شیک و مجلسی نیست. بوفه تقریبا ندارم یه کتابخانه کوچک چوبی داشتم که تبدیل شده به ویترین وسایل فانتزی. میز نهار خوری بزرگ ندارم چون جا گیره. یکی دیگه از دغدغه های فکری من این وسایل الکترونیکی معیوب هست. مثل تلویزیون و موبایل.نمیدونم عاقبت اینا چی میشه. یعنی همینطور در طبیعت رها میشن؟
با خودم قرار گذاشتم چند وقت یه بار بیفتم به جون وسایلم . چه خونه و چه خودم. اونی که میشه بخشید ببخشم. اونی که نمیشه بازسازی بشه . و ناچارا اون که دیگه هیچ کاری براش نمیشه کرد از خونه بیرون بره. یه قرار خیلی مهم دیگه هم باخودم دارم. تا وقتی که نیاز واقعی به چیزی ندارم نخرم.همسر مدت هاست به قابلمه ها گیر داده که عوض کنه. منم موافق نیستم.
قابلمه محبوب من یه قابلمه رویی قدیمیه که توش پلو و ماکارونی خیلی خوشمزه در میاد.بارها امتحان کردیم و نتونستم جایگزینی براش پیدا کنم.حالا هر وقت میهمان داریم برای این که تعجب نکنه مجبورم براش توضیح بدم که جریان چیه. الان همه در خرید و تعویض وسایل با هم مسابقه گذاشتن. خوب براشون سخته میبینن یه نفر که میتونه چند سال یه بار وسایل خونه شو عوض کنه سر سختانه به وسایل قدیمی چسبیده. در نظر اول به نظرشون میاد از خست هست. بعد فکر میکنن نداریم. بعد که دیگه فکری ندارن بکنن براشون توضیح میدم.
حالا میخواستم براتون بگم فکراتون رو به کار بندازید. از وسایل بهتر استفاده کنید. حالا شاید ما جون سالم به در ببریم و به مرگ طبیعی بمیریم اما بچه هامون قطعا مشکل زباله پیدا میکنن. شاید هم فکر کنید آدم عجیبی هستم. خوب هستم.
بچه ها و همسر از کنارم محتاطانه و با لبخند رد میشن. میدونن که اگر حرف بزنن ساعت ها برای مجاب کردنشون بحث میکنم. با رفتارم کنار اومدن. برای بقیه هم زیاد وقت نمیذارم براشون توضیح بدم. اگر وقتم همش صرف توضیح دادن بشه پس کی به کارها برسم.
این کارها برای بچه هام هم عجیبه.نمیتونن بفهمن وقتی میشه خیلی راحت یه وسیله نو رو تهیه کرد. چرا انقدر اصرار به بازسازی میگیرم. وقتی برای اونا عجیبه از بقیه نباید توقع داشت. اینا رو گفتم که بگم فردا یکی از دوستام که خیلی هنرمند و کدبانو هست میاد خونه برا نهار. از حالا دارم خودمو برای تعجب هاش آماده میکنم.
اینا رو داشته باشید تا بعد.
یه زمانی بود که من کرم کتاب بودم.یعنی همیشه یه کتاب،بعضی وقتا دوتا کتاب،بعضی وقتا سه تا کتاب مختلف رو با هم میخوندم.کلاس اول دبستان رو که تموم کردم یکی از بستگان که بچه هاش بزرگ شده بودند یه کتابخونه کوچک پر از کتاب های بچه گانه بهم بخشید.اون کتابخانه شد دنیای من.کتاب های زیبای مصور.نه ساله بودم که حافظ رو شناختم و در پانزده سالگی عاشق دیوان شمس شدم.در هفده سالگی با کتاب راه سوم عاشقی کردم.وشما همین جور ادامه بدید.اما از وقتی دچار جادوی رسانه شدم تی وی و دنیای مجازی آروم آروم جای اون ها رو گرفت.و کم کم نمیتونم طریقه درست نوشتن کلمات رو به خاطر بیارم.گاهی وقتا به کلماتی بر میخورم که میدونم اشتباه هستن ولی متاسفانه درست اونا رو به خاطر نمیارم.تبدیل شدم به یه بیسواد تحصیل کرده.اگر کسی سواد گمشده من رو پیدا کرد لطفا خبر بده.
خوب دیگه نتیجه آزمایش اومد. بله . من غصه و همسر روی عرش سیر میکرد. تهوع امانم رو بریده بود.
هیچ کس باور نمیکرد این جوری دماغ پر از غرورم به خاک مالیده بشه. غذا که نمیخوردم. تا سه ماه اول مادر برام چند تکه گوشت کباب میکرد.
تازه اون هم باید تمام درهای ما بسته باشه. تمام درهای اونا بسته باشه. اگر بوی کباب بهم میخورد دیگه نمیتونستم بخورم.
قبلا براتون گفته بودم من کر بو هستم. یعنی خیلی کم بو میفهمم.( ما طبقه دوم منزل مادرم ساکن بودیم) یک دفعه تمام چیزها به شدت بودار شده بودن.
در کابینت رو باز میکردم بو داشت بدو داخل دستشویی. در یحچال بدو. همسر از کنارم رد میشد بدو. شب موقع خواب رو بالشتی همسر بو خودش بو غذا بو.
خلاصه یه دفعه در میان بوها گرفتار شده بودم. قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد.
کسی که اون همه به زیبایی و قد و بالاش مینازید تبدیل به یه زن خمیده و نحیف و زرد شد.
اینجوریه که خدا شما رو رو به روی حماقت ها و تصورات ابلهانه تون مینشونه.
طفلک همسر با قلبی پر از درد بعد از سه ماه ازدواج وسایل خوابش رو جدا کرد و به اتاق دیگری رفت.
اوایل میفهمیدم که فکر میکنه دیگه دوستش ندارم و بازی در میارم. اما بعد از رنگ و رو و حالات من فهمید که موضوع خیلی جدیه.
خلاصه تا سه ماه اول همه آسه برو آسه بیا که سهیلا خانم شاخشون نزنه. خوب میخواستم تخم دو زرده بذارم. باید مراقبم باشن.
کم کم از اون حالت ها کم شد و زندگی روال خودش رو در پیش گرفت.منم سر گرم دانشگاه بودم.
پنج ماهه بودم که عید اون سال صدام ملعون شروع به حمله موشکی به تهران کرد.خوب در دوران مجردی هم سابقه حمله هوایی رو داشتیم. .
دور از جونتون مثل چی میترسیدم. شب ها اصلا نمیخوابیدم. با اولین آزیر از خواب میپریدم همه رو بیدار میکردم و در پناهگاه نفر اول بودم.
همسایه مون میگفت نمیفهمم شما چطور تو خواب آزیر میشنوید. دیگه نگفتم براش از شدت ترسه.
دوران بارداری شده بودم مثل کوه. محکم و نترس. فکر میکنم مادر بودن این همه شجاعم کرده بود.
حتی حیوانات مادر هم شجاع میشن. اصلا نمیترسیدم. خوب برای بچه خیلی خوب بود . اما اون تکون اولیه ناشی از صدای برخورد به هر حال اثر میگذاشت.
فکر میکنم همون صداها و پریدن ها اثرات خاصی روی بچه گذاشت که بعدا تعریف میکنم. من نمیترسیوم. پدر اصرار داشتن که م.قع شنیدن آزیر خودمو به طبقه اول برسونم. خوب نمیشدو با سرعت لاکپشتی من که همه چیز تموم شده بود تا میرسیدم. دوباره باید میرفتم بالا. پدر و همسر تصمیم گرفتن صبح ها همسر منو پایین بیاده تحویل بده شب تحویل بگیره.
اینم یه راه بود ولی این همه وقت خسته میشدم. خلاصه آخرش هم به خانه خواهر در شهرستان تبعید شدم. گذشت اون روزا ولی اثرش هم روی بچه بود هم من.