چند وقتی هست که به مبحث مینی مالیسم علاقه پیدا کردم.چند تا پیج هم هست که دنبال میکنم.دو تا دوست ثروتمند دارم.سعی میکنم باهاشون خرید نرم.یکیشون هی میخره،هی میخره،ارزون و گرون هم براش فرقی نداره.من از دستش خل میشم تو فروشگاه ها.یه بار با هم کیش رفتیم.توبه کردم.
یعنی حال تهوع بهم دست داده بود از بس قروقاطی خرید.بعد هم سر فرصت اونا رو به اطرافیانش هدیه میده.چون دو تا عمر باید داشته باشه تا بتونه همه رو استفاده کنه.
دوست دومم همسرش بازاری هست.چیزای گرون میخره.مانتو بالای ۱ تومن.هنوز طلا و جواهر.با اونم خرید نمیرم.خوفم میگیره از قیمت های خریدش.
اما من عاشق بازیافت و باز طراحی هستم.خنده داره ولی بعضی وقتا با لوازمی که میخرم گرونتر از خرید وسیله و لباس نو در میاد.ولی عاشقم دیگه.
بریم سراغ مینی مالیسم.من از اون اول یه کمی مینی مالیست بودم.چه اون وقت که اوضاع مالی خوب بود.چه حالا که کل ملت نشستیم ته دیگ.یعنی از خرید بدون این که وسیله ای رو لازم داشته باشم اجتناب میکردم.اما گاهی وقتا خودم رو گول میزدم که فلان لباس یا وسیله برام لازمه.
ولی الان یه وضعی شده که لباس های قبلی رو نمیتونی راحت بدی بیرون.چون احتمالا سال آینده نمیتونی جایگزین کنی.به نظر میاد ما بصورت تحمیلی مینی مالیست شدیم رفت.یعنی دیگه برامون انتخاب نیست اجباره.خوب معمولا چیزهای اجباری هم خیلی قابل دوست داشتن نیست.در واقع منتفی میشه.
خداحافظ مینی مالیسم.
شنبه به پیشنهاد پسر کوچیکه دوتایی برای نهار رفتیم بیرون.هوا خوب بود.آفتابی.دمای ۱۵ درجه بالای صفر.چی بهتر از این.بعد از نهار پیشنهاد کردم پیاده برگردیم.تقریبا نیم ساعت پیاده روی بود.حسابی خسته شدم .توان سابق رو ندارم.شب تب کردم.۲۴ ساعت تب و بدن درد.افتادم تو رختخواب.فقط همسر گاهی بیدارم میکرد و آب میوه و غذا میداد.تو همون حال همش داد میزدم من کرو ..نا گرفتم.نیایید تو اتاقم.توهم گرفته بودم.از فکر این که خانواده ام رو مریض کنم داشتم دیوانه میشدم.همسر و بچه ها ریز ریز میخندیدن.پسر بزرگه میگفت آخه شما از خونه بیرون میری.کسی رو میبینی.بعد از ۲۴ ساعت هم از تخت بیرون اومدم.و شروع به کارهای خونه و آشپزی کردم.نفهمیدم چه جور بیماری بود.الان تنها مشکلی که دارم اینه که نمیخوابم.مثل این که تو اون ۲۴ ساعت کوپن خواب یه هفته رو مصرف کردم.نکته جالب اینه که در عوض بیخوابی شال دوستم داره تموم میشه.میمونه دستکشهاش.اینم از گزارش کار این چند روز.
اولا میخوام هشدار بدم که با من همسفر نشید.اگر شدید حواستون رو جمع کنید خودتون راه و چاه پیدا کنید.اول قرار بود با مترو کلاهدوز برم حسن آباد.سرچ کردم.دیدم باید شادمان پیاده شم قطار عوض کنم.بعد قرار شد با دوستم و مترو صادقیه برم.وقتی سوار شدیم دوستم گفت باید دروازه دولت پیاده بشیم؟
با اعتماد به نفس گفتم نه.شادمان پیاده میشیم.آقا شادمان پیاده شدیم.دیدم ای دل غافل.این فقط یه راه داره اونم به سمت مترو کرج.وقتی نقشه رو چک کردیم دیدیم با همون قطار باید میرفتیم.دوباره سوار شدیم رفتیم.وقتی هم میخواستم بلیط بکشم هی کلید الکترونیکی خونه رو میگرفتم جلو گیت ها.میگفتم چرا باز نمیشه.خلاصه خدا رو شکر که گم نشدیم و به سلامتی رفتیم و برگشتیم.