از اون روزی که آنفولانزا شایع شد.گفتن بیرون از خونه که میرید دست به چشم و بینی و دهان خودتون نزنید.
از اون روز کذایی من هر وقت رفتم بیرون چشم و بینی و دهان آنچنان به خارش میافته که بیچاره میشم.انگار میخوام به بیماری ها بگم:پیشی بیا منو بخور.
نمیدونم تو خانواده شما هم اینجوریه یا ما غیر عادی هستیم.هر وقت یه مصیبت یا گرفتاری بزرگی برامون پیش میاد تو خودمون فرو میریم.هر کدوم به تنهایی بار غصه مون رو به دوش میکشیم.وقتی پسر بزرگه رفت سربازی جاش تو خونه خیلی خالی شد.همسر پناه برد به کارش.منم حتی جمعه ها هم شیفت میرفتم که تو خونه نباشم.پسر کوچیکه خیلی بداخلاقی و لجبازی میکرد.منم فقط بهش میگفتم سر به سرم نذار حوصله ندارم.
دیشب اعتراف کرد شب ها روی تخت برادرش میخوابیده که بوی اون رو داشته.چقدر دلش تنگ بوده.منم که نفهمیدم.هی.زندگیه دیگه.معلوم نیست دیگه چی میخواد یادمون بده.
فک کنم ما ایرانی ها دیگه جایی برای یادگیری نداریم.تو یه فیلم آخر زمانی یه سری راهب نشسته بودن که آب بیاد ببرتشون.الان تو ایران اینجوری شدیم.چهارزانو نشستیم کرونا بیاد ببرتمون.نه دولت دلسوزه نه ملت.فک کنم خان آخره.
من بشدت سرمایی هستم.درست مثل جانوران خونسرد تو سرما از کار میافتم.میلرزم.قلبم درد میگیره.تب میکنم.برای همین هوشمند از خونه بیرون میرم.وقتی میخوام برم بیرون اول از روی گوشی دما رو چک میکنم.اگر وضعیت هوا مثل امروز و دیروز باشه اصلا بیرون نمیرم.اگر مثل چند روز پیش باشه بقول مادرم از پام شروع میکنم.دو تا جوراب.پوتین.شلوار گرم زیر.شلوار گرم رو.بین این دو تا ساق بافتنی که خودم بافتم.علاوه بر لباس های گرم تو خونه یه پولیور اضافه.یه پالتو.روسری.شال و کلاه.یعنی اگر تو خیابان یه چیزی از دستم بیفته زمین نمیتونم خم بشم بردارم.
حالا مردم عزیز همیشه در صحنه ما که الحمدلله ۹۰ درصدشون گوشی هوشمند دارن،پا میشن در تاریخی که همه گفتن زیر صفره و برف میاد رفتن تو جاده.با اهل و عیال.به خدا زشته.چرا هردفعه این بساط رو راه میاندازید.این مامورای راهداری با اون امکانات کم رو هم ضابراه میکنید.کانادا که نیستیم از این ماشین مخصوصا بیاد به دادتون برسه.من که نمیفهمم.
چند وقتی هست که به مبحث مینی مالیسم علاقه پیدا کردم.چند تا پیج هم هست که دنبال میکنم.دو تا دوست ثروتمند دارم.سعی میکنم باهاشون خرید نرم.یکیشون هی میخره،هی میخره،ارزون و گرون هم براش فرقی نداره.من از دستش خل میشم تو فروشگاه ها.یه بار با هم کیش رفتیم.توبه کردم.
یعنی حال تهوع بهم دست داده بود از بس قروقاطی خرید.بعد هم سر فرصت اونا رو به اطرافیانش هدیه میده.چون دو تا عمر باید داشته باشه تا بتونه همه رو استفاده کنه.
دوست دومم همسرش بازاری هست.چیزای گرون میخره.مانتو بالای ۱ تومن.هنوز طلا و جواهر.با اونم خرید نمیرم.خوفم میگیره از قیمت های خریدش.
اما من عاشق بازیافت و باز طراحی هستم.خنده داره ولی بعضی وقتا با لوازمی که میخرم گرونتر از خرید وسیله و لباس نو در میاد.ولی عاشقم دیگه.
بریم سراغ مینی مالیسم.من از اون اول یه کمی مینی مالیست بودم.چه اون وقت که اوضاع مالی خوب بود.چه حالا که کل ملت نشستیم ته دیگ.یعنی از خرید بدون این که وسیله ای رو لازم داشته باشم اجتناب میکردم.اما گاهی وقتا خودم رو گول میزدم که فلان لباس یا وسیله برام لازمه.
ولی الان یه وضعی شده که لباس های قبلی رو نمیتونی راحت بدی بیرون.چون احتمالا سال آینده نمیتونی جایگزین کنی.به نظر میاد ما بصورت تحمیلی مینی مالیست شدیم رفت.یعنی دیگه برامون انتخاب نیست اجباره.خوب معمولا چیزهای اجباری هم خیلی قابل دوست داشتن نیست.در واقع منتفی میشه.
خداحافظ مینی مالیسم.
شنبه به پیشنهاد پسر کوچیکه دوتایی برای نهار رفتیم بیرون.هوا خوب بود.آفتابی.دمای ۱۵ درجه بالای صفر.چی بهتر از این.بعد از نهار پیشنهاد کردم پیاده برگردیم.تقریبا نیم ساعت پیاده روی بود.حسابی خسته شدم .توان سابق رو ندارم.شب تب کردم.۲۴ ساعت تب و بدن درد.افتادم تو رختخواب.فقط همسر گاهی بیدارم میکرد و آب میوه و غذا میداد.تو همون حال همش داد میزدم من کرو ..نا گرفتم.نیایید تو اتاقم.توهم گرفته بودم.از فکر این که خانواده ام رو مریض کنم داشتم دیوانه میشدم.همسر و بچه ها ریز ریز میخندیدن.پسر بزرگه میگفت آخه شما از خونه بیرون میری.کسی رو میبینی.بعد از ۲۴ ساعت هم از تخت بیرون اومدم.و شروع به کارهای خونه و آشپزی کردم.نفهمیدم چه جور بیماری بود.الان تنها مشکلی که دارم اینه که نمیخوابم.مثل این که تو اون ۲۴ ساعت کوپن خواب یه هفته رو مصرف کردم.نکته جالب اینه که در عوض بیخوابی شال دوستم داره تموم میشه.میمونه دستکشهاش.اینم از گزارش کار این چند روز.