امروز از جلو یه پت شاپ رد میشدم.تو ویترینش یه گربه خیلی خوشگل و پر از ناز و ادا گذاشته بود.یه خونه خوشگل هم داشت با ظرف آب و غذای ست.منم دلم میخواست یه صندلی بذارم جلو ویترین بشینم گربه رو نگاه کنم.البته گربه آزاد بود تو تمام فروشگاه میچرخید.حبس نبود.ولی خیلی بامزه بود.تبلیغ از این بهتر نمیشد.
امروز رفته بودم مترو صادقیه.کم کم دارم حس بودن تو جمعیت رو از دست میدم.مثل بازی های کامپیوتری از بین مردم لایی میکشیدم.
تو راه چند تا جوون ایستاده بودن آگهی و بروشور پخش میکردن.
این جور تبلیغات منسوخ شده و غیر از کثیف کردن خیابان و پیاده رو سودی نداره.در واقع احمقانه است.
اما اون جوانی که ایستاده و آگهی پخش میکنه شغلش اینه.
بیشتر مردم ازشون نمیگیرن برگه ها رو و با اخم دور میشن.من میرم جلو و با لبخند ازشون تحویل میگیرم.
البته بعدش میگذارم تو کیفم ببینم چه استفاده ای میشه ازش کرد.
اگه تو خیابون دیدی یه خانمی با ذوق و شوق میره از این برگه هامیگیره منم.
دو خط کتاب/
شماره ۱۹+۱۰۰
مدت خواندن:
فقط ۳ دقیقه
ما در زمینِ که میکاریم؟ اینیاتسیو سیلونه در رمانِ فونتامارا شخصیتی اسمی دارد به نام «براردو».
این براردو که یک انقلابیِ شاد و سرِ حال است، از ظلمِ فئودالها به تنگ آمده و کم مانده است که سر به بیابان بگذارد و یاغی شود. مثلِ همیشه در چنین موقعیتی فیالفور، یکی دو تا ایدئولوگ و مصلح دورش را میگیرند و از او میخواهند که سعی کند تا کار کند و با کارش مبارزه کند و در عینِ حال این مصلحان با «دون چیر کوستانتسا» یکی از فئودالهای خوشقلب گفتمان میکنند تا او هم راضی میشود که یک تکه زمین به براردو بدهد. دون چیر کوستانتسا عاقبت بعد از گفتمانهای بسیار، دلش برای براردو که از بیزمینی به تنگ آمده بود، سوخت و زمینی بالای تپه به او داد تا آنجا زراعت کند. براردو با جدیت به زراعت پرداخت. سرخوش از این که در زمین خودش میکارد. اما متاسفانه به خلافِ ضربالمثلِ متواتر، از آنجا که همیشه درهای عالم بر یک پاشنه میچرخند، به محضِ این که اولین باران بارید، سیلآب، محصولِ ذرتِ او را برداشت و به سمتِ تهِ دره و زمینهای اربابی برد. یعنی چهار قلم محصولِ براردوی فقیر که پایش یک فصل مجاهدت کرده بود، ریخت وسطِ دریای محصولِ کوستانتسای فئودال!
حالا حکایتِ دانشگاههای ما هم همین گونه است. خیال کردهایم که در زمین خودمان دانشگاه ساختهایم و نیرو میپرورانیم و آیندهسازان، مملکت را زیر و زبر میکنند و انقلابِ فرهنگی و توسعهی علمی و مشتی محکم...
اما دیدیم که اولین سوراخِ پذیرش که باز شد، بهترین نیروهایمان ظرفِ سه سوت کندند و رفتند و به قولِ متواتر فرار کردند...
اصلا فراری در کار نیست. فرار از کجا به کجا؟ جهانِ سوم موظف است تا مقطعِ کارشناسی، برای جهانِ اول نیرو تربیت کند، ارشد و دکترایش را هم شاید بعدتر به برنامهمان اضافه کنند! بعد حضراتِ از ما بهتران خودشان دست به گزینش و انتخاب میزنند و چاق و چلهها را سوا میکنند. به همین راحتی. ما خیال میکنیم که صاحب دانشگاه شدهایم. دانشگاهِ ما ارتباطی به کشورِ ما ندارد. دانشگاههای ما شعباتی از دانشگاههای اروپا و امریکا هستند. اما شعبههایی بد...
ما در زمینِ خودمان میکاریم، اما زمین بالای تپه...
و به عبارتِ اصح و ادق، در زمینِ آنها!
شناسنامه:
برشی زیبا از کتاب
نشت نشاء (جستاری در پدیده فرار مغزها)
✏️اثر : رضا امیرخانی
نشر:قدیانی
تعداد صفحات:۱۰۲
سه شنبه صبح با یکی از دوستان قرار داشتیم بریم تجریش. صبح از خواب که بیدار شدم دیدم پسر کوچیکه تو اتاقش نیست.
هول کردم که نکنه شب بیرون بوده من نفهمیدم.بهش زنگ زدم گفت الان برمیگردم.
کاشف به عمل اومد که صبح زود رفته بره سراغ ماشین که پیداش نکرده. به همسر زنگ زد همسر گفت ماشین رو برده دم در مترو گذاشته.
اونم طفلک دمغ شد. منم کارامو کردم که برم به قرار برسم. ماشین های داخل شهرک 900 کرایه شونه.
سوار ماشین یه آقای مسن شدم. وقتی خواستم پیاده شم دوتا چسب زخم بهم برگردوند. خیلی بامزه بود.
البته 100 تومنی گیر نمیاد ولی کارش جالب بود. خواسته بود مدیون نباشه.
خلاصه رفتم سوار ماشین تجریش شدم نیم ساعت نشستم کسی سوار نشد. دیگه حوصله ام سر رفت .
به راننده گفتم بیا بریم. در همون حال یه مسافر دیگه اومد و رفتیم.
تو میدون تجریش یه آقایی با میکروفون و دوربین ایستاده بود که با مردم مصاحبه کنه برای انتخابات.
به هر کس میگفت انگار جن دیده باشه. قدماش رو تند میکرد و در میرفت. به منم پیشنهاد داد با خنده گفتم اصلا و منم قدمام رو تند کردم.
فک کنید امروز قرار بود منو از تی وی ایران نشون بدن. البته من رای میدم.اون جا نمیخواستم بگم.
خلاصه که رسیدم به بازار. فک کنم من اگه پیر شده باید برم حوالی تجریش خونه بگیرم که انقدر این بازار رو دوست دارم.
این میوه ها و سبزی ها رو که میبینم روحم شاد میشه. اون بوی ادویه هاش منو میبره تا بهشت.
بازار های مختلف زیاد رفتم ولی بازار تجریش یه چیز دیگه است. خودمو رسوندم به طبقه ششم بازار قایم . دوستمم اونجا بود.
اونم یکی دیگه از بهشتای من هست. تمام اون جا پر از آثار هنریه.خلاصه یه کافی لاته هم اون جا خوردیم .
گشتیم.بعد امامزاده صالح بعد نهار .نهار هم دوتا پاتوق داریم. یه بار میریم اطمینان یه بار هم ترش کباب که غذاهای محلی داره.ایندفعه نوبت اطمینان بود .
باقالی پلو نداشت به جاش سبزی پلو ماهی داشت که اونم خوشمزه بود.
بعدش یه کمی تو بازار گشتیم و برای خونه میرزاقاسمی و دوغ از ترش کباب گرفتم.موقع برگشت هم دو قسمتی اومدم بازم خوب بود.
رسیدم به شهرک گفتم حالا یه خورده هم پیاده روی کنم . با ظرفای میزرا قاسمی و دوغ به سمت خونه راه افتادم.
یه جا داشتم از پله پایین میومدم رو دیوار رو به رو نوشته بود با 25000 تومن حال شما رو خوب میکنیم.
اومدم لبخند بزنم که حواسم پرت شد و از چند تا پله سقوط آزاد کردم. خیلی قیافه ام خنده دار بود.
در حالی که میخوردم زمین حواسم به ظرف غذاها بود. یه آقای مسن دوید جلو که خانم حالت خوبه.
با لبخندی به پهنای صورت بلند شدم و گفتم ممنون خوبم. بعد با خودم فک کردم از کی تا حالا میخورم زمین خودمم میخندم.
البته یادم نیومدو تو دلم خطاب به اون آگهی گفتم انصافا حال منو که مجانی خوب کردی. دمت گرم. به خونه رسیدم.
تا یه چایی بخورم همسر زنگ زد که شما ماشین رو از جلوی مترو برداشتید. گفتم نه والا.
گفت از دو حالت خارج نیست یا دزد برده یا جرثقیل. بعد فهمیدیم برادران زحمتکش با جرثقیل بردن.
ما هم خدا رو شکر کردیم که دزد نبرده. اینا بالاخره پس میدن. خلاصه امروز همسر رفته دنبال پس گرفتن ماشینش. انشامن هم تموم شد.