یه خورشید درخشان

بیماری کرم کتاب

#داستان کوتاه

روزی روزگاری یه کرم کتاب بود که عاشق کتاب خوندن بود.هیچ نوشته ای از زیر دستش قسر در نمیرفت.وقتی بچه بود و با مادرش میرفتن برای خرید جا میموند.مادرش برمی گشت که پیداش کنه ،میدید نشسته رو دو تا پای کوچولوش و یه تکه روزنامه روی زمین افتاده رو میخونه.

به جای هر هدیه ای براش کتاب میاوردند.

گذشت تا این کرم کتاب به دوران میانسالی رسید و مصادف شد با عصر ارتباطات.دیگه همه چیز کامپیوتری شد.کم کم همه کار داخل موبایل انجام شد.یه عالمه گروه و کانال پیدا شد.کارای بانکی هم با موبایل انجام شد.کرم کتاب انقدر غرق بازی با این دستگاه های جدید شد که کتاب خوندن از یادش رفت.از اون وقت احساس میکنه یه چیزی گم کرده.یه چیزی در وجودش خاموش شده.دیگه بوی ورق های نو کتاب سر حالش نمیاره.

کرم کتاب بیمار شده بود.وقتی رفت دکتر،براش روزی نیم ساعت کتاب خوندن تجویز کرد.کتاب واقعی،با ورق های سفید.

کم کم حالش بهتر شد.تصمیم گرفت اسباب بازیش رو کنار بگذاره.بیشتر با دوستانش باشه.