یه خورشید درخشان

لیست یادداشت‌ها rss

  • پیروزی و شکست (شنبه 26 خرداد 1397 10:14)
    دیروز برای تمام ایرانی ها چه خارجی و چه داخلی روز پیروزی بود.پیروزی در اوج نا امیدی.مبارک دل غمدیده همه ما. اما قیافه اون بازیکن مراکش که گل رو زده بود دلم‌رو به درد آورد.چرا این دنیا اینجوریه.خدایا نمیشد همه مون بازی برد _برد داشته باشیم. حتما باید شکست و پیروزی باشه. شاید برای همینه که هیچ وقت هیچ مسابقه ای رو دنبال...
  • Hotspot (یکشنبه 20 خرداد 1397 22:00)
    امروز باز هم دوستان دور هم جمع بودیم و آموزش موبایل داشتیم.مشغول یاد گیری هات اسپات بودیم.هی قاطی میکردن کی باید هات اسپات روشن کنه‌.کی وای فای. به عنوان اتمام حجت بلند گفتم بابا هر کی میده هات اسپات هر کی میگیره وای فای کلاس رفت رو هوا.ولی دیگه عمرا یادشون بره.
  • قله تو کجاست؟ (دوشنبه 7 خرداد 1397 10:15)
    چند وقت پیش به این فکر میکردم که با این اوضاع نابسامان،چه تغییر مثبتی میتونم در محیط اطرافم‌به وجود بیارم.چی دارم که با بقیه به اشتراک بذارم و حالشون رو بهتر کنم.خیلی فکر کردم.به کارای هنری.به آموزش های زبان.آخرش رسیدم‌به آموزش تلفن های هوشمند.در اطرافم بانوان تحصیل کرده ای هست که توانایی کار با تلفن رو ندارن.منظورم...
  • رویا یا تلاش (پنج‌شنبه 3 خرداد 1397 10:03)
    خیلی وقت پیش کتاب کیمیا گر رو خوندم،چیزی در حدود هزار سال پیش،اولین بار اون جا بود که خوندم،رویاهایت را دنبال کن،خوب پدرت خوب مادرت خوب،این حرفا مال کسی هست که دغدغه آب و نون نداشته باشه،شیک و تمیز بشینه برای خودش رویا ببافه و بعد هم سلانه سلانه دلی دلی کنان بره دنبالش.مثلا یه آدمی که مخ ریاضی هست،میتونه بشه یه مهندس...
  • معلولیت (چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 12:51)
    میخوام درباره معلولیت بگم،وقتی پای این کلمه به میون میاد،همه ما یاد ویلچر و دست و پای مصنوعی میافتیم،که نشانه های بارز معلولیت هستن.میخوام از احساس یه معلول بگم.سالیان سال هست که با بیماری اگزما دست به گریبان هستم،مخصوصا در فصل بهار دست ها به شدت تاول میزنه،زخم میشه،درد میگیره و پوست پوست میشه،پروسه که طی شد دوباره...
  • اسباب بازی (چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 12:30)
    قدیم ها،یه چیزی در حدود هزار سال پیش،وقتی بچه ها کوچک بودن،زیاد که شیطونی میکردن و سر و صدا،یه اسباب بازی جدید رو میکردم،تقریبا دو ساعتی سرشون گرم بود.گاهی وقت ها این اسباب بازی جدید در واقع یه اسباب بازی خیلی قدیمی بود که خودم قایم کرده بودم برای روز مبادا،بچه ها خوشحال میشدن،سرشون گرم میشد،منم با خیال راحت میرفتم به...
  • سریال (شنبه 1 اردیبهشت 1397 07:31)
    رسیدم به اون درجه از عرفان که کار دنیا رو به اهلش واگذار کردم و گوشه عزلت گزیدم.بذار انقدر با هم بجنگن تا هر دو از بین برن آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی البته هستند گروهی از دوستان که معتقد هستن هر۰ چند هزار سال یکبار خداوند که به آدم هنوز امید داره همین کارو میکنه.کل هستی رو به هم...
  • بیماری کرم کتاب (شنبه 28 بهمن 1396 09:55)
    #داستان کوتاه روزی روزگاری یه کرم کتاب بود که عاشق کتاب خوندن بود.هیچ نوشته ای از زیر دستش قسر در نمیرفت.وقتی بچه بود و با مادرش میرفتن برای خرید جا میموند.مادرش برمی گشت که پیداش کنه ،میدید نشسته رو دو تا پای کوچولوش و یه تکه روزنامه روی زمین افتاده رو میخونه. به جای هر هدیه ای براش کتاب میاوردند. گذشت تا این کرم...
  • آشپزخانه اوپن (چهارشنبه 25 بهمن 1396 09:20)
    #داستان کوتاه دیروز عصر پسرم از سر کار به منزل ما اومد.منزل ما خونه قدیمی هست ولی بسیار محکم‌و قابل زندگی.به خواست من آشپزخانه رو تغییر ندادیم.در نتیجه یک آشپزخانه بزرگ ولی بسته داریم.برای من که صبح ها به سحر خیزی عادت دارم خیلی مناسبه.میرم اون جا.درو میبندم.تی وی رو روشن میکنم و صبحانه میخورم.بعد به رتق و فتق کارهای...
  • این منم؟ (یکشنبه 22 بهمن 1396 18:54)
    تازگی یه اخلاق بدی پیدا کردم.از بس حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم هر کس هر حرفی میزنه میگم‌خوبه.درسته. یکی از دوستان در حال دکتر رفتن برای یه جراحی کوچک هست.خیلی مضطرب هست.میترسه.برعکس من که همیشه یه پام مطب دکترا و بیمارستان ها بوده اون کاری با اینجور جاها نداشته.برای عمل از دو روش چاقو یا لیزر ایتفاده میشه.چاقو...
  • پرستار سالمند (سه‌شنبه 17 بهمن 1396 13:50)
    این چیزایی که میخوام براتون تعریف کنم بین خودمون بمونه دوستانه. الهه جان کامنتت رو خوندم . از وقتی مادر بیمار شدن براشون‌پرستار روزانه آوردیم.خانم میانسالی هستن که انصافا خیلی با شرایط ما کنار میان.کلا با هم میسازیم.خوب این خانم هم مثل بقیه ما عیوبی هم دارن.یعنی اگر موقع استخدامشون‌من حضور داشتم استخدام نمیشدن.یکی از...
  • نامریی (شنبه 7 بهمن 1396 20:17)
    یادمه از بچگی خیلی اجتماعی نبودم.به جز دوستان نزدیک و فامیل با کسی زیاد گرم نمیگرفتم.در عین حال یه ده تایی هم دوست نزدیک داشتم.یعنی دوست زیاد داشتم.الان که دارم مینویسم خودمم‌گیج شدم.نمیدونم بالاخره اجتماعی بودم یا نبودم. حالا هم که پنجاه سالمه همیشه سرم به کار خودم هست.وقتی تو اتوبوس و تاکسی میشینم به بیرون نگاه...
  • خانه تکانی (شنبه 23 دی 1396 09:24)
    soheildeco@ لطفا این پست رو در اینستا ببینید.
  • لیست آرزوها (سه‌شنبه 5 دی 1396 09:05)
    یه مدت قبل تو وبلاگ ها نوشتن لیست آرزو مد شده بود.منم میگفتم چه کار بیخودی.که چی بشه. امروز یه دفعه فهمیدم خیلی از چیزهایی که آرزو داشتم و براشون دعا میکردم برآورده شده. من ناشکر. من ناسپاس نه تنها نفهمیدم .شکر هم نگفتم . به درستی که ریشه انسان از نسیان هست. اولین کاری که میکنم تهیه لیست آرزو های خودم هست.
  • لرزیدن (یکشنبه 3 دی 1396 17:25)
    و اما لرزیدن. معمولا میذارم التهاب ها بخوابه.بعد تجزیه و تحلیل کنم.البته برای خودم. وگرنه صاحبنظر نیستم. نمیدونم چرا در یک کشور زلزله خیز هیچ کس نیست بیاد درست و درمان آموزش بده.وقتی زلزله آمد چی کار کنیم. چه گلی به سر بی پناهمون بریزیم که زنده بمونیم. آموزشمون شده از طریق کانال های تلگرامی. یکی میاد آموزش مثلث حیات...
  • ما و دکترها۲ (یکشنبه 3 دی 1396 17:15)
    یادم رفت بگم که اون آقای دکتر اصرار بر بستری شدن مادر در همون بیمارستان داشتن.پسر خواهرم دو دل بود که قبول کنه.من دویدم تو حرفش و گفتم فعلا امکانش نیست.اگر خودمون نتونستیم نگهداری کنیم اطلاع میدیم.هنوز هم نفهمیدم غیر از گرفتن فشار خون و دادن داروها سر وقت چه کار دیگه ای قرار بود انجام بشه. تشخیص آقای دکتر که البته...
  • ما و دکترها (پنج‌شنبه 30 آذر 1396 16:17)
    میخوام یه پست بذارم فقط برای دکتر ها.دکتر های خوب و دکترهای عالی. این مدت بخاطر بیماری مادر دکتر های زیادی رفتیم. ۱_شب اول که اورژانس اومد رفتیم بیمارستان قلب تهران.چون فکر میکردیم مشکل قلبی هست.اون جا به مدت ۸ ساعت مادر رو تحت نظر داشتن.خوب طبعا چون بیمارستان دولتی بود و هزینه بسیار کمی هم میگرفت بیمار قل میزد. فقط...
  • ویبره (پنج‌شنبه 30 آذر 1396 09:42)
    ای بابا.داشتم فکر میکردم خیلی راحت ما میتونستیم امروز جزو کسانی باشیم که پول براشون واریز میشد.
  • کانال (چهارشنبه 29 آذر 1396 13:06)
    رفتم یه کانال تلگرامی ساختم که مطالب وبلاگ رو توش بذارم.همش احساس میکنم به وبلاگم خیانت کردم.حس مردی رو دارم که سر زنش هوو آورده.
  • ویبره زمین (چهارشنبه 29 آذر 1396 09:38)
    این پست درباره زلزله هست و نیست. حرفا رو این مدت همه زدن. میخوام بگم‌فراموششون نکنید.ماهیانه یه مبلغ کم براشون بفرستید.دو گروه رو میشناسم که خیلی خوب و منطقی کار کردن.یکی یه آقایی هست که تو بورس فعال هست.به نام مرتضی عباد.همون روز اول کمپین حمام و دستشویی راه انداخت.دستش درد نکنه.کار بسیار موجهی بود چون بقیه همه به...
  • توصیه های بهداشتی (سه‌شنبه 28 آذر 1396 20:00)
    سلام.اومدم‌چند تا توصیه بکنم زود برم.یعنی در واقع نه وقت زیاد دارم نه یادم‌میمونه.باید تند تند بگم ۱_قبل از عید پسر کوچیکه خیلی آنتی بیوتیک مصرف کرد.بدنش ضعیف شد.تحملش کم شده بود.جرات نداشتیم از کنارش رد بشیم نکنه پر قبامون به پر قباش بگیره.خلاصه اوضاعی بود. معده خودم هم به هم ریخته بود.اسید توش قل میزد.از اون‌جایی که...
  • شوخی (دوشنبه 13 آذر 1396 10:48)
    میلان کوندرا یه کتاب داره به اسم شوخی،کتاب بسیار جالبی هست،حتما بخونید. اما شوخی من از یه نوع دیگه است. شوخی تلخی که روزگار با آدم ها میکنه. خواننده های قدیمی وبلاگ یادشونه یه پستی نوشتم در باره تنهایی.من خانواده کم جمعیتی دارم.یعنی از خودم،نه خانواده فعلی.یه خواهرم شهرستان هست و یه مادر هم تهران دارم.ولی مسیرش یه کم...
  • چقدر حرف دارم (دوشنبه 13 آذر 1396 10:08)
    1_اول سلام،یادتونه میگفتم میرم استخر،بعد که برمیگردم از ساعتی که برگشتم میخورم تا 5 و 6 بعداز ظهر،درست مثل تایم کارمندی.برای خودم خیلی عجیب بود،دکتر که رفتم گفتم ولی جواب دادن کنترل کن خودت رو.خو آبجی اگه کنترل میشد که شکایت پیش شما نمیاوردم.اینجور استخر رفتن فقط باعث اضافه وزن میشد.تو آزمایشاتم قند یه کم بالا...
  • قلب و بیمارستانش (سه‌شنبه 2 آبان 1396 06:53)
    جای شما نه خالی برای اکو به بیمارستان قلب رفته بودم.خوب طبق عادت مراکز درمانی به همه برای ساعت 2 وقت داده بودن،یه تعداد پیرمرد و پیرزن و جوان بیمار و کم طاقت هم ردیف نشسته بودن.دکتر هم طبق عادت ناپسند مراکز درمانی 20 دقیقه دیر اومد.من خودمو حاضر کرده بودم برای انتظار طولانی،تمام مدت فیلم دیدم، دو تا کتاب هم تمام کردم...
  • توضیح نده (یکشنبه 30 مهر 1396 08:02)
    برای انجام کاری با پسر کوچیکه بیرون رفته بودیم،در واقع میخواستیم یه شلوار عوض کنیم،تو راه برگشت میگه:مامان شما چرا برای همه توضیح میدی،کارمون رو انجام میدیم،به اونا چه ربطی داره.یه خورده فکر کردم،از بیرون خودم رو نگاه کردم،دیدم راست میگه،شدم شبیه اون پیرزن هایی که از تنهایی با همه حرف میزنن. کلا آدم کم حرفی هستم،یه...
  • کرایه (یکشنبه 23 مهر 1396 09:08)
    خوب دلم خیلی پره،یه تاکسی های خطی هست از ونک به تجریش،ماشالله همیشه هم مشتری دارن،کرایه شون 2600 تومن تعیین شده،یه مدت هست که 3000 تومن میگیرن.با یکیشون صحبت میکردم،البته انصافا راننده خوش اخلاقی بود،برای این 400 تومن اضافه دنبال بهانه تراشی بود،مثلا میگفت تاکسی رانی به ما ظلم میکنه،گفتم گنه کرد در بلخ آهنگری،به شوشتر...
  • آش در هم و بر هم (چهارشنبه 19 مهر 1396 09:12)
    1_ما مادرا موجودات عجیبی هستیم،انقدر بچه ها مون رو دوست داریم و به نظرمون تخم دو زرده میان که میخواهیم تو چشم همه فرو کنیم.از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان اصلا حوصله ذوق کردن به بچه ها رو ندارم،البته بغل کردن و بازی کردن و بوسیدن بچه ها رو خیلی دوست دارم،وجودشون شادی و زندگی میاره.ولی دیدن عکس ها حوصله منو سر...
  • دل سگ (یکشنبه 16 مهر 1396 20:48)
    عنوان بالا یه کتاب هست از بولگا کف که من عاشق مرشد و مارگاریتاش هستم،این یکی کتابش هم خیلی خوب بود،نمیدونم این نویسنده های حسابی موضوعاتشون رو از کجا میارن که اینقدر ناب هست.
  • تو هم بروتوس (یکشنبه 16 مهر 1396 08:07)
    الان فهمیدم تو این وانفسای بی کامنتی یه کامنتم رو بلاگ اسکای خورده.نه اون‌پست استخرم رو با کامنتم خورده.ای داد.چه کنیم از دست این دنیای مجازی که بهش دل بستیم. یه پست منتشر شده و یه پست چرکنویس که گذاشته بودم برای امروز.هر دو رو خورده.
  • رتتویی ادامه (چهارشنبه 5 مهر 1396 21:27)
    خوب مشخص بود موش به خونه اومده،البته پسر بزرگه اعتقاد داشت چون تو اتاق اون هست احتمالا شیطان تاسمانی هست،که من اصلا نمیدونم چه جور موجودیه،پسر کوچیکه چند تا لباس نو خریده بود،بزرگه رو قسم میداد که در اتاقش رو ببنده موشه نره سراغ لباساش.منم قانون جدید وضع کردم.هر کس هر جا میره در رو باز میکنه،داخل میشه،سریع پشت سرش...
1 2 3 4 5 ... 24 >>