یه خورشید درخشان

لیست یادداشت‌ها rss

  • آی دزد (چهارشنبه 14 شهریور 1397 11:17)
    پسر کوچیکه که ۲۵ سالشه و ماشالله ۱و ۸۷ قدش و هنوز پسر کوچیکه هست شب زنده داره.یعنی به عادت بیشتر جوان ها روزها تا ظهر خوابه و شب ها تا سحر بیدار.بر عکس اون من و همسر به عادت کارمندی نهایتا ۱۱ خوابیم. دیشب نیمه شب که چه عرض کنم ساعت ۳ از صدای داد بلندش از خواب پریدم.داد زد چیکار میکنی مرتیکه. هراسان پریدم تو اتاقش.دیدم...
  • به فیل فکر نکن (سه‌شنبه 6 شهریور 1397 21:07)
    اگه بهتون بگن به فیل فکر نکنید،شب و روزتون میشه فکر کردن به فیل. دوستی داریم که خانواده مذهبی داره،چند سال پیش پسر جوانش که مشکلاتی داشت در یه لحظه بحرانی خودکشی کرد.بعد از اون خانواده دیگه به حال طبیعی خودش برنگشت.اون پسر انگار که اونا رو هم با خودش برده بود.حالا این ها به کنار،ما خیلی سعی میکنیم وقتی پیش اون هستیم...
  • آب خاکستری (شنبه 20 مرداد 1397 11:42)
    تو این دوران خاکستری اومدم یه پیشنهادی بدم،همه خونه ها اینروزا یه تراس کوچولو دارن،چطوره فضای تراس ها رو با گلدان ها و باکس های کاشت سبزی پر کنیم،باکس چوبی هم میتونه استفاده بشه،فقط فکر کنید چه حالی داره سبزی خوردن از تو این باکس ها،تمیز .در ضمن حالتون هم بهتر میشه با این کار.میتونید از آب های خاکستری هم استفاده کنید...
  • سود و زیان (شنبه 30 تیر 1397 10:40)
    آقا مردم میرن طلا و ارز میخرن.وضعشون خوب میشه.من رفتم چند تا جعبه والسارتان خریدم احتکار کنم شرکتاش ترکید.هر کی بدخواه داره بیاد یه پولی بهم بده برم سروقتش.
  • خار پاشنه (دوشنبه 18 تیر 1397 09:31)
    سلام،یه تجربه داشتم که میخوام با شما در میون بذارم.شاید براتون مفید باشه. یه مدت بود صبح ها وقتی میخواستم از تخت پایین بیام نمیتونستم پامو زمین بذارم.وقتی با دوستان همسن وسال درمیون گذاشتم متوجه شدم اون ها هم مشکل دارن.و گویا بهش میگن خار پاشنه.رفتم سرچ کردم ببینم چی شده خار در آوردم. بعد فهمیدم یه رباط پشت ساق پا هست...
  • راه کار (چهارشنبه 13 تیر 1397 08:37)
    با این بی برقی های هر روزه و گرما چه کنیم؟ چند روز پیش در حال پاک کردن آلبالو چند قطره آبش پرید به تی شرت سفیدم.از اون‌جایی که ترسیدم لک بمونه سریع بردم زیر شیر شستم و تر پوشیدم.گرچه فقط همون لکه رو با دست شستم ولی کل جلو خیس شده بود.انقدر خوب بود.اصلا از گرما چیزی نفهمیدم.به این نتیجه رسیدم‌که میتونم تی شرت رو با آب...
  • بازمانده (سه‌شنبه 12 تیر 1397 10:21)
    یه کتاب میخونم بنام دوزخ. نوشته دن براون. فک کنم جدیدترین کتابش هست،پریشب هم فیلمش رو دیدم.جالب بود. یه جمله داشت توش که خیلی منو ترسوند، ،،با این ویروس نیمی از مردم دنیا از بین میرن،نیم باقیمونده هراسی رو تجربه میکنن که تا حالا بشر ندیده،، همیشه ترس من از زنده بودن پس از فاجعه است،فکر میکنم اونا که از دنیا میرن تو...
  • اوتیسم؟ (یکشنبه 10 تیر 1397 06:59)
    بطور اتفاقی یه فیلم سینمایی درباره یه دختر جوان که اوتیسم داشت دیدم. بعد بطور اتفاقی مصاحبه لادن طباطبایی درباره اوتیسم و دخترش رو دیدم. بعد بطور تصادفی تر یه سریال بسیار زیبا به نام دکتر خوب دیدم.درباره یک دکتر جوان که اوتیسم داره. در حال حاضر اطلاعات اوتیسمی من فوران کرده. نتیجه:دایم در حال چک کردن خصوصیات خودم هستم...
  • تایتانیک؟ (شنبه 9 تیر 1397 08:23)
    نمیدونم چرا در وضعیت فعلی فقط یه صحنه در نظرم تکرار میشه.وقتی تایتانیک داشت غرق میشد یه خانم و آقای مسن رفتن همیدیگه رو بغل کردن تو تختخوابشون و همینجوری رفتن پایین. دلم میخواد همسر و بچه ها رو بغل کنم برم تو تختخواب تا تموم بشه. از دیروز تا حالا ایرانسل به زور من رو عضو فوتبال فانتزی میکنه.هی لغو کردم هی دوباره اومد...
  • پیروزی و شکست (شنبه 26 خرداد 1397 10:14)
    دیروز برای تمام ایرانی ها چه خارجی و چه داخلی روز پیروزی بود.پیروزی در اوج نا امیدی.مبارک دل غمدیده همه ما. اما قیافه اون بازیکن مراکش که گل رو زده بود دلم‌رو به درد آورد.چرا این دنیا اینجوریه.خدایا نمیشد همه مون بازی برد _برد داشته باشیم. حتما باید شکست و پیروزی باشه. شاید برای همینه که هیچ وقت هیچ مسابقه ای رو دنبال...
  • Hotspot (یکشنبه 20 خرداد 1397 22:00)
    امروز باز هم دوستان دور هم جمع بودیم و آموزش موبایل داشتیم.مشغول یاد گیری هات اسپات بودیم.هی قاطی میکردن کی باید هات اسپات روشن کنه‌.کی وای فای. به عنوان اتمام حجت بلند گفتم بابا هر کی میده هات اسپات هر کی میگیره وای فای کلاس رفت رو هوا.ولی دیگه عمرا یادشون بره.
  • قله تو کجاست؟ (دوشنبه 7 خرداد 1397 10:15)
    چند وقت پیش به این فکر میکردم که با این اوضاع نابسامان،چه تغییر مثبتی میتونم در محیط اطرافم‌به وجود بیارم.چی دارم که با بقیه به اشتراک بذارم و حالشون رو بهتر کنم.خیلی فکر کردم.به کارای هنری.به آموزش های زبان.آخرش رسیدم‌به آموزش تلفن های هوشمند.در اطرافم بانوان تحصیل کرده ای هست که توانایی کار با تلفن رو ندارن.منظورم...
  • رویا یا تلاش (پنج‌شنبه 3 خرداد 1397 10:03)
    خیلی وقت پیش کتاب کیمیا گر رو خوندم،چیزی در حدود هزار سال پیش،اولین بار اون جا بود که خوندم،رویاهایت را دنبال کن،خوب پدرت خوب مادرت خوب،این حرفا مال کسی هست که دغدغه آب و نون نداشته باشه،شیک و تمیز بشینه برای خودش رویا ببافه و بعد هم سلانه سلانه دلی دلی کنان بره دنبالش.مثلا یه آدمی که مخ ریاضی هست،میتونه بشه یه مهندس...
  • معلولیت (چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 12:51)
    میخوام درباره معلولیت بگم،وقتی پای این کلمه به میون میاد،همه ما یاد ویلچر و دست و پای مصنوعی میافتیم،که نشانه های بارز معلولیت هستن.میخوام از احساس یه معلول بگم.سالیان سال هست که با بیماری اگزما دست به گریبان هستم،مخصوصا در فصل بهار دست ها به شدت تاول میزنه،زخم میشه،درد میگیره و پوست پوست میشه،پروسه که طی شد دوباره...
  • اسباب بازی (چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 12:30)
    قدیم ها،یه چیزی در حدود هزار سال پیش،وقتی بچه ها کوچک بودن،زیاد که شیطونی میکردن و سر و صدا،یه اسباب بازی جدید رو میکردم،تقریبا دو ساعتی سرشون گرم بود.گاهی وقت ها این اسباب بازی جدید در واقع یه اسباب بازی خیلی قدیمی بود که خودم قایم کرده بودم برای روز مبادا،بچه ها خوشحال میشدن،سرشون گرم میشد،منم با خیال راحت میرفتم به...
  • سریال (شنبه 1 اردیبهشت 1397 07:31)
    رسیدم به اون درجه از عرفان که کار دنیا رو به اهلش واگذار کردم و گوشه عزلت گزیدم.بذار انقدر با هم بجنگن تا هر دو از بین برن آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی البته هستند گروهی از دوستان که معتقد هستن هر۰ چند هزار سال یکبار خداوند که به آدم هنوز امید داره همین کارو میکنه.کل هستی رو به هم...
  • بیماری کرم کتاب (شنبه 28 بهمن 1396 09:55)
    #داستان کوتاه روزی روزگاری یه کرم کتاب بود که عاشق کتاب خوندن بود.هیچ نوشته ای از زیر دستش قسر در نمیرفت.وقتی بچه بود و با مادرش میرفتن برای خرید جا میموند.مادرش برمی گشت که پیداش کنه ،میدید نشسته رو دو تا پای کوچولوش و یه تکه روزنامه روی زمین افتاده رو میخونه. به جای هر هدیه ای براش کتاب میاوردند. گذشت تا این کرم...
  • آشپزخانه اوپن (چهارشنبه 25 بهمن 1396 09:20)
    #داستان کوتاه دیروز عصر پسرم از سر کار به منزل ما اومد.منزل ما خونه قدیمی هست ولی بسیار محکم‌و قابل زندگی.به خواست من آشپزخانه رو تغییر ندادیم.در نتیجه یک آشپزخانه بزرگ ولی بسته داریم.برای من که صبح ها به سحر خیزی عادت دارم خیلی مناسبه.میرم اون جا.درو میبندم.تی وی رو روشن میکنم و صبحانه میخورم.بعد به رتق و فتق کارهای...
  • این منم؟ (یکشنبه 22 بهمن 1396 18:54)
    تازگی یه اخلاق بدی پیدا کردم.از بس حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم هر کس هر حرفی میزنه میگم‌خوبه.درسته. یکی از دوستان در حال دکتر رفتن برای یه جراحی کوچک هست.خیلی مضطرب هست.میترسه.برعکس من که همیشه یه پام مطب دکترا و بیمارستان ها بوده اون کاری با اینجور جاها نداشته.برای عمل از دو روش چاقو یا لیزر ایتفاده میشه.چاقو...
  • پرستار سالمند (سه‌شنبه 17 بهمن 1396 13:50)
    این چیزایی که میخوام براتون تعریف کنم بین خودمون بمونه دوستانه. الهه جان کامنتت رو خوندم . از وقتی مادر بیمار شدن براشون‌پرستار روزانه آوردیم.خانم میانسالی هستن که انصافا خیلی با شرایط ما کنار میان.کلا با هم میسازیم.خوب این خانم هم مثل بقیه ما عیوبی هم دارن.یعنی اگر موقع استخدامشون‌من حضور داشتم استخدام نمیشدن.یکی از...
  • نامریی (شنبه 7 بهمن 1396 20:17)
    یادمه از بچگی خیلی اجتماعی نبودم.به جز دوستان نزدیک و فامیل با کسی زیاد گرم نمیگرفتم.در عین حال یه ده تایی هم دوست نزدیک داشتم.یعنی دوست زیاد داشتم.الان که دارم مینویسم خودمم‌گیج شدم.نمیدونم بالاخره اجتماعی بودم یا نبودم. حالا هم که پنجاه سالمه همیشه سرم به کار خودم هست.وقتی تو اتوبوس و تاکسی میشینم به بیرون نگاه...
  • خانه تکانی (شنبه 23 دی 1396 09:24)
    soheildeco@ لطفا این پست رو در اینستا ببینید.
  • لیست آرزوها (سه‌شنبه 5 دی 1396 09:05)
    یه مدت قبل تو وبلاگ ها نوشتن لیست آرزو مد شده بود.منم میگفتم چه کار بیخودی.که چی بشه. امروز یه دفعه فهمیدم خیلی از چیزهایی که آرزو داشتم و براشون دعا میکردم برآورده شده. من ناشکر. من ناسپاس نه تنها نفهمیدم .شکر هم نگفتم . به درستی که ریشه انسان از نسیان هست. اولین کاری که میکنم تهیه لیست آرزو های خودم هست.
  • لرزیدن (یکشنبه 3 دی 1396 17:25)
    و اما لرزیدن. معمولا میذارم التهاب ها بخوابه.بعد تجزیه و تحلیل کنم.البته برای خودم. وگرنه صاحبنظر نیستم. نمیدونم چرا در یک کشور زلزله خیز هیچ کس نیست بیاد درست و درمان آموزش بده.وقتی زلزله آمد چی کار کنیم. چه گلی به سر بی پناهمون بریزیم که زنده بمونیم. آموزشمون شده از طریق کانال های تلگرامی. یکی میاد آموزش مثلث حیات...
  • ما و دکترها۲ (یکشنبه 3 دی 1396 17:15)
    یادم رفت بگم که اون آقای دکتر اصرار بر بستری شدن مادر در همون بیمارستان داشتن.پسر خواهرم دو دل بود که قبول کنه.من دویدم تو حرفش و گفتم فعلا امکانش نیست.اگر خودمون نتونستیم نگهداری کنیم اطلاع میدیم.هنوز هم نفهمیدم غیر از گرفتن فشار خون و دادن داروها سر وقت چه کار دیگه ای قرار بود انجام بشه. تشخیص آقای دکتر که البته...
  • ما و دکترها (پنج‌شنبه 30 آذر 1396 16:17)
    میخوام یه پست بذارم فقط برای دکتر ها.دکتر های خوب و دکترهای عالی. این مدت بخاطر بیماری مادر دکتر های زیادی رفتیم. ۱_شب اول که اورژانس اومد رفتیم بیمارستان قلب تهران.چون فکر میکردیم مشکل قلبی هست.اون جا به مدت ۸ ساعت مادر رو تحت نظر داشتن.خوب طبعا چون بیمارستان دولتی بود و هزینه بسیار کمی هم میگرفت بیمار قل میزد. فقط...
  • ویبره (پنج‌شنبه 30 آذر 1396 09:42)
    ای بابا.داشتم فکر میکردم خیلی راحت ما میتونستیم امروز جزو کسانی باشیم که پول براشون واریز میشد.
  • کانال (چهارشنبه 29 آذر 1396 13:06)
    رفتم یه کانال تلگرامی ساختم که مطالب وبلاگ رو توش بذارم.همش احساس میکنم به وبلاگم خیانت کردم.حس مردی رو دارم که سر زنش هوو آورده.
  • ویبره زمین (چهارشنبه 29 آذر 1396 09:38)
    این پست درباره زلزله هست و نیست. حرفا رو این مدت همه زدن. میخوام بگم‌فراموششون نکنید.ماهیانه یه مبلغ کم براشون بفرستید.دو گروه رو میشناسم که خیلی خوب و منطقی کار کردن.یکی یه آقایی هست که تو بورس فعال هست.به نام مرتضی عباد.همون روز اول کمپین حمام و دستشویی راه انداخت.دستش درد نکنه.کار بسیار موجهی بود چون بقیه همه به...
  • توصیه های بهداشتی (سه‌شنبه 28 آذر 1396 20:00)
    سلام.اومدم‌چند تا توصیه بکنم زود برم.یعنی در واقع نه وقت زیاد دارم نه یادم‌میمونه.باید تند تند بگم ۱_قبل از عید پسر کوچیکه خیلی آنتی بیوتیک مصرف کرد.بدنش ضعیف شد.تحملش کم شده بود.جرات نداشتیم از کنارش رد بشیم نکنه پر قبامون به پر قباش بگیره.خلاصه اوضاعی بود. معده خودم هم به هم ریخته بود.اسید توش قل میزد.از اون‌جایی که...
1 2 3 4 5 ... 25 >>