هر کسی یه جور با دردهاش کنار میاد . یه دوست وبی دارم بنام مسی خانم که چن وقت پیش برادرش رو از دست داد . برادری که شاید همه کسش بود . اون موقع نتونستم زیاد دلداریش بدم . کلا جوری نیستم که بلد باشم اینجور موقع ها چی بگم . دیدین بعضی ها چقدر خانم هستن اینجور موقع ها میان جلو همه چیزو دس میگیرن میدونن چی برای داغ دیده بهتره . من اون جوری نیستم شاید خیلی خانم هم نیستم . خلاصه همیشه اینجوری بودم که وقتی کسی داغ میدید میکشیدم کنار غصه میخوردم تا مدت ها طرف رو با مصیبتش این طرف و اون طرف میبردم بدون اینکه خودش بفهمه . از دید اون شاید یه آدم بی معرفت به نظر بیام که روزای غمو و عزا داری فرار کردم به خوشی های خودم برسم . فارغ از اینکه چه کربلایی هست تو دلم . کنار میکشیدم تا اونوداخل آشوب خودم نکنم . البته این مسئله رو هم ریشه یابی کردم . برمیگرده به شرایط زندگی من در دوران کودکی . در خانواده ای به دنیا آمدم که دو پسر قبل از من از دنیا رفته بودند . اون هم در زمونه ای که فخر و افتخار خانواده به پسراش بود . بعد از من هم پسری به دنیا اومد با فاصله دو سال . در تصادفی که با اتومبیل داشتیم برادرم به سختی آسیب دید و فوت کرد . من هم به سختی مجروح شدم اما عمرم به این دنیای فانی بود و زنده موندم . خانواده باز هم داغ یک پسر دید. خلاصه مطلب اینکه خیلی سخت گذشت . دوازده سالم بود . از اون به بعد رفتارم این جوری شد . اگر خیلی با عزاداران نزدیک باشم ساکت میرم کنارشون میشینم و دستشون رو میگیرم . یه خورده عجیب غریبم اما دست خودم نیست . حتی گفتن تسلیت برام سخته . در ایام عید پسر عموی عزیزم در سن چهل سالگی سکته کرد و با دوتا بچه کوچیک از دنیا رفت . دو روز تموم گریه کردم . از روز سوم رفتم در سکوت مرگ . همش نشستم کنار مادرش و دستشو گرفتم . شما حتما عاشق شدید . میدونید عشق چیه . این مادر 5 تا بچه داشت که همه بالای 50 هستن و همه رو دوست داشت اما این یکی عشقش بود . ادامه مطلب ...
مجرمی را با چشمانی بسته در حضور مجرمی دیگر نشاندن و با بریدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند.
در این هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونریزی شدید
بود.سپس چشمان نفر دوم را نیز بستند و این بار شاهرگ دست وی را فقط با
تیغهای خط کشیدند و در این حین کیسه آب گرم نیز بالای دست وی شروع به ریختن
می کرد این در حالی بود که دست او به هیچ وجه زخمی نشده بود.
اما شاهدان یعنی پزشکان و روانشناسان با کمال ناباوری دیدند که ...
مجرم دوم نیز پس از چند دقیقه جان خود را از دست داد چراکه او مطمئن بود
که شاهرگ دستش به مانند نفر اول بریده شده و خونریزی می کند.
ریخته شدن خون را نیز بر روی دست خود حس می کرده است.
در واقع تصویر ذهنی او چنین بوده که تا چند لحظه دیگر به مانند نفر اول هلاک می شود و همین طور هم شد.
این نشان می دهد که دستگاه عصبی ما با توجه به آن چه فکر می کند یا خیال می کند که حقیقت دارد واکنش نشان می دهد.
دستگاه عصبی ما تجربه خیالی را از تجربه واقعی تمیز نمی دهد.
در مورد فوق با توجه به اطلاعاتی که از ناحیه مغز در اختیار او قرار می گیرد واکنش نشان می دهد.
این یکی از قوانین اولیه و اصولی ذهن است. در واقع این طوری ساخته شده ایم.
ازشما میخوام که لحظه به لحظه مراقب گفته ها، فکرها و حرفای دلتون باشین. مواظب باشین که به خودتون چی می گین.
هیچ وقت نگین که چرا زندگی من این جوری...
همه چی دست خود ماست و این مائیم که زندگی مونو به ویرونه ای تبدیل می کنیم یا به قصری زیبا
با عرض معذرت از دوست عزیزم ، دلاک عزیز که مجبورم اسم وبلاگش رو قرض بگیرم .
تا چن وقت پیش حدودا یه سال پیش تعداد خانما تو محل کار خیلی کم بود . تقریبا سه نفر که من با یه خانم جوان همکار بودم اون یکی هم حراست بود . بعد از یه مدت کارها اضافه شد و تصمیم به استخدام نیروهای جدید گرفتن که طبق روال ما ایرانی ها از آشنایان و وابستگان اعضا هیئت مدیره هستن . حالا ما همش باید مواظب باشم تا پامون روی دم کسی نره چون فلان خانم با این رئیس فامیله اون یکی با اون رئیس پالوده میخوره . تا این جاش ایراد نداره خوب ما مواظبیم . ولی اشکال اصلی اینه که اینا کارمند نمیشه . الحمدالله برامون رئیس اوردن به جای کارمند. حالا اینم هیچی . همه دخترای جوون هستن و اینجا شده مثل حموم زنونه . تا بیکار میشن دسته بندی میکنن غیبت میکنن پشت سر هم حرف میزنن برای هم میزنن خلاصه . همش هم از طرف مدیریت میگن شما اینا رو سرو سامون بده . منم مثل این گیس سفیدا همش مشغول آشتی دادن این با اون . و مرتب کردن اوضاع هستم . البته اونا مطابق سنشون رفتار میکنن من بیچاره انقدر با آقایون نشست و برخاست داشتم برام عجیبه . خلاصه کسی هست که مرا یاری کند.