یه خورشید درخشان

اسباب بازی

قدیم ها،یه چیزی در حدود هزار سال پیش،وقتی بچه ها کوچک بودن،زیاد که شیطونی میکردن و سر و صدا،یه اسباب بازی جدید رو میکردم،تقریبا دو ساعتی سرشون گرم بود.گاهی وقت ها این اسباب بازی جدید در واقع یه اسباب بازی خیلی قدیمی بود که خودم قایم کرده بودم برای روز مبادا،بچه ها خوشحال میشدن،سرشون گرم میشد،منم با خیال راحت میرفتم به کارای دیگه میرسیدم،کارهایی دور از چشم بچه ها،دور از شیطونی ها و فضولی هاشون.

سریال

رسیدم به اون درجه از عرفان که کار دنیا رو به اهلش واگذار کردم و گوشه عزلت گزیدم.بذار انقدر با هم بجنگن تا هر دو از بین برن

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی

البته هستند گروهی از دوستان که معتقد هستن هر۰ چند هزار سال یکبار خداوند که به آدم هنوز امید داره همین کارو میکنه.کل هستی رو به هم میریزه و دوباره آدم خلق میکنه.

ای بابا.این حرف ها رو رها کنم.سریال میبینم بیشتر از گذشته.بیشتر از فیلیمو.یه سریال جالب هست به نام این ما هستیم.this is us..

ببینید.سریال ندیمه رو گذاشته بود.بسیار پرمعنا.اما دیگه نیست.گویا شباهت هایی دیدن.کتابش رو دارم میخونم.نوشته مارگارت آتوود.نویسنده کانادایی.بد نبود. ولی سریالش بسیار جذاب و دیدنی تر هست.

دیگه شرلوک هولمز میبینم.بسیار خوب.

یه سریال هست به نام crown

تاج.درباره زندگی فعلی 

ملکه انگلیس.بسیار سریال خوبی بود.ملکه فعلی.یعنی طرف هنوز زنده است و ملکه هست و فیلم زندگیش رو ساختن.ببینید چرا انگلیس ابر قدرت بود.

با موبایل پست گذاشتن هم یکی از سختی های دنیای خاکی هست.

فعلا خداحافظ تا درودی دیگر.

بیماری کرم کتاب

#داستان کوتاه

روزی روزگاری یه کرم کتاب بود که عاشق کتاب خوندن بود.هیچ نوشته ای از زیر دستش قسر در نمیرفت.وقتی بچه بود و با مادرش میرفتن برای خرید جا میموند.مادرش برمی گشت که پیداش کنه ،میدید نشسته رو دو تا پای کوچولوش و یه تکه روزنامه روی زمین افتاده رو میخونه.

به جای هر هدیه ای براش کتاب میاوردند.

گذشت تا این کرم کتاب به دوران میانسالی رسید و مصادف شد با عصر ارتباطات.دیگه همه چیز کامپیوتری شد.کم کم همه کار داخل موبایل انجام شد.یه عالمه گروه و کانال پیدا شد.کارای بانکی هم با موبایل انجام شد.کرم کتاب انقدر غرق بازی با این دستگاه های جدید شد که کتاب خوندن از یادش رفت.از اون وقت احساس میکنه یه چیزی گم کرده.یه چیزی در وجودش خاموش شده.دیگه بوی ورق های نو کتاب سر حالش نمیاره.

کرم کتاب بیمار شده بود.وقتی رفت دکتر،براش روزی نیم ساعت کتاب خوندن تجویز کرد.کتاب واقعی،با ورق های سفید.

کم کم حالش بهتر شد.تصمیم گرفت اسباب بازیش رو کنار بگذاره.بیشتر با دوستانش باشه.

آشپزخانه اوپن

#داستان کوتاه

دیروز عصر پسرم از سر کار به منزل ما اومد.منزل ما خونه قدیمی هست ولی بسیار محکم‌و قابل زندگی.به خواست من آشپزخانه رو تغییر ندادیم.در نتیجه یک آشپزخانه بزرگ ولی بسته داریم.برای من که صبح ها به سحر خیزی عادت دارم خیلی مناسبه.میرم اون جا.درو میبندم.تی وی رو روشن میکنم و صبحانه میخورم.بعد به رتق و فتق کارهای آشپزخانه مشغول میشم.ظهر که میشه نمازم رو همون جا میخونم.راستی کلا نماز خوندنم همون جاست.نهار و شام هم همون جا میخوریم.یه جورایی پادشاهی میکنم.چون وقتی در بسته است مزاحمتی برای کسی ندارم.نه برای همسر که عادت داره سریالای آی فیلم و فیلمای شبکه نمایش رو چند بار در طول روز ببینه.نه برای پسر کوچیکه که روزها خوابه و شب ها درس میخونه.

داشتم میگفتم پسر بزرگه اومده بود.برامون یه کم‌میرزا قاسمی آورده بود.بعد هم شروع کرد به تعریف که ملی خیلی زحمت کشید سر این غذا.

مثل مادر شوهرای خوب شروع به تعریف از غذا کردم و با به به و چه چه خوردم.

داشتم فکر میکردم چرا وقتایی که من آشپزی میکنم بچه ها سر سیری میخورن.نکنه فکر میکنن غذاهای من با اجی مجی درست میشه؟یا دماغم رو میچرخونم پخته میشه.

ای دل غافل.فهمیدم کار کار آشپزخانه اوپن هست.در تمام مدتی که من میرزا قاسمی میپزم چون در بسته است و هواکش میکشم.بوی غذا به داخل خونه نمیاد.بچه ها و همسر هم نمیبینن که چند ساعت کار میبره.و با این‌پای مشکل دار کنار گاز ایستادم.

ولی وقتی که تو خونه های امروزی و آشپزخانه اوپن کار میکنی از همون اول  بوی پیاز داغ و سیر داغ چشم و چار بقیه رو درمیاره.در نتیجه وقتی غذا سر میز میاد بقیه با آشپز هم حسی دارن.قدر کارش رو میدونن.

از اون روز شدم طرفدار آشپزخانه اوپن.حالا حاضرم تمام سلطنتم رو با آشپزخانه اوپن عوض کنم.

نظر شما چیه؟

(داستان تخیلی و براساس دیده ها و شنیده ها)

این منم؟

تازگی یه اخلاق بدی پیدا کردم.از بس حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم هر کس هر حرفی میزنه میگم‌خوبه.درسته.

یکی از دوستان در حال دکتر رفتن برای یه جراحی کوچک هست.خیلی مضطرب هست.میترسه.برعکس من که همیشه یه پام مطب دکترا و بیمارستان ها بوده اون کاری با اینجور جاها نداشته.برای عمل از دو روش چاقو یا لیزر ایتفاده میشه.چاقو ارزونتره.ولی نقاهت طولانی تر و لیزر گرانتر ولی بهبودی سریعتر.اول که برام میگفت میخواست از چاقو استفاده کنه.منم گفتم خوبه .برو دنبالش.البته یه سر ماجرا طبق معمول مالی بود.

بعد نشستم فکر کردم.دو تا جراحی رو سبک سنگین کردم.دیدم ای بابا.چه کاریه.دوباره بهش زنگ زدم و نظرم رو گفتم.بقول اون آقا خوب فکری کردم نه؟بهش گفتم بره دنبال لیزر.

مورد بعدی پسر دوستم.یه عقد ناموفق داشته. چند سال پیش خیلی عجولانه در عرض چند هفته یه عقد کرد.بعد از دو ماه جدا شدن.

اون موقع خیلی جز جز کردم زمان بدید به خودتون.چند ماه نامزد.چند ماه عقد.پدر دختر گفته بود در صورت عقد میتونه باهاشون عمره بره.اینم یه عامل بود برای تسریع عقد.

هفته پیش زنگ زد که دوباره خواستگاری رفتن.تا این جا همه چیز خوب بوده.اگر زود عقد کنن میتونن با هم برای عید کربلا برن.

اول گعتم چه خوب.انشالله به سلامتی.

بعد که قطع کردم دیدم انگار ما این حرفا رو قبلا هم داشتیم.

دلم طاقت نیاورد.با این که میگن تو کار خیر نه نیارید.

گفتم زمان بدید به خودتون.چند ماه نامزد.چند ماه عقد کرده.عجله نکنید.

ولی اصرار نکردم.مثل دفعه قبل جز جز نزدم.

خلاصه میخوام بگم‌با من مشورت نکنید.از ما گفتن.


<< 1 2 3 4 5 ... 143 >>