X
تبلیغات
رایتل

یه خورشید درخشان

کیش ،مات،1

بار اول که به کیش رفتم،سال 72 بود.در شرایط روحی بسیار بدی بودم.افسردگی شدیدی بعد از تولد فرزند دومم پیدا کرده بودم.خانواده درگیر سکته قلبی پدر همسرم بودن،ناخن انگشت پای چپ داخل گوشت رفته بود و عفونت کرده بود.ناچار به جراحی شدیم.

یکی از دوستانم که اون زمان مجرد بود پیشنهاد رفتن به جزیره کیش رو داد.خوب اون زمان مثل الان نبود،وقتی میگفتی کیش مثل این که رفته باشی دبی،و انصافا هم به همون زیبایی بود.

خلاصه همسر هم یه کمی دست دست کرد،به جیبش نگاه کرد،با مادرم مشورت کرد،و خلاصه توافق کردن برای بهتر شدن حالم برم کیش.اونم دو شب،یعنی تور همین جوری بود.

و به این صورت بود که من با چشمی اشک آلود،با انگشتی باندپیچی شده،دو پسر بچه پنج ساله و شش ماهه رو برای مادر و همسرم گذاشتم و عازم جزیره زیبای کیش شدم.

وقتی از هواپیما پیاده میشدم،با اولین نفسی که کشیدم،بعد از مدت ها تونستم لبخند بزنم.چه بهشتی بود.

هوای مرطوب و لطیف،مردمانی مهربان و مودب.

در خیابان ها اتومبیل ها از فاصله دور برای عابران پیاده میایستادن،برعکس تهران که پا روی گاز میگذارن.

یادمه هنوز هیچ جای ایران بستن کمربند اجباری نبود،هیچ کس کمربند اتومبیل نمیبست.

اما در جزیره کیش همه راننده ها کمربند میبستن.

دقیقا حس و حال رفتن به خارج کشور رو داشتم.با این تفاوت که پول خودمون رو خرج میکردیم و به زبان خودمون حرف میزدیم.

از اون طرف فروشنده ها انقدر با حوصله و آرام کار میکردن که برای ما تهرانی های بی حوصله و عجول غیر عادی بود.

ساحل تمیز،و گسترده.آرامش و امنیت در هوا موج میزد.صبح ها به ساحل میرفتیم و بعداز ظهر ها هم به تماشای غروب خورشید مینشستیم،لازم به ذکر هست که بقیه مدت هم در پاساژها میگشتیم.

فکر شام و نهار و صبحانه هم نبودیم،دیگران به ما خدمت میکردن.چه دو روزی بود،البته روزش خیلی خوب بود،اما شب ها همش خواب گریه کودکم رو میدیدم و از خواب میپریدم.

خلاصه که کیش برایم بهشتی بود در روی زمین،زیبا و دست یافتنی.

زمانی که از دو شب سفر برگشتم زمین تا آسمان فرق داشتم.از اون افسردگی خبری نبود،نمیگم کامل از بین رفته بود،اما عقب نشینی کرده بود.دیگه مزاحم زندگی روزمره نبود ،وتمیزی جزیره مثال زدنی.

ادامه دارد...

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست....

چند ماهی بود که به وبلاگم سرنزده بودم. امروز بعد از گذاشتن پست رفتم سراغ دوستان مجازی،اولین وبلاگ ،وبلاگ دوست عزیزم زمزم بود که متاسفانه با خبر فوت دوست دیگرمان ، خانم دکتر روژین عزیز مواجه شدم.دعا میکنم در جوار حق به آرامش رسیده باشن،دوران سختی رو گذراندن ،هم خودش و هم اطرافیانش،به رسم هدیه دو رکعت براش نماز خوندم.هر چند که دیر.خداوند به خانواده محترمشون صبر بده.ایشون نویسنده وبلاگ "مهربانی شما چه رنگی است "بودن،یادشون سبز باشد تا ابد .

انتخاب

ازاون جایی که من آدم عجولی هستم صبح روزانتخابات هنوز در حوزه باز نشده با همسر پشت در بودیم،صف مرتب با حدود15 نفر که همه مسن بودن.همون اول کار چشمم افتاد به دستگاهی که گویا به اینترنت وصل بود و کد ملی و سال تولد رو در اون میزدن،حسنش این بودکه کسی نمیتونست تقلب کنه،اما امان از معایبش،وقتی اطلاعات رو میزدن،چند ثانیه طول میکشید تا اطلاعات شخص رو بیاره،و بعدش برای رفرش کردن تا نفر بعدی باز طول میکشید،همین باعث کندی کار شده بود.وقتی از دستگاه های الکترونیک استفاده میشه فرض بر این هست که سرعت عمل بالا میره،در حالی که برعکس بود،شب ساعت 10که پسرم برای رای دادن رفته بود اطلاعات به صورت دستی نوشته میشد.

مطلب بعدی این که ما خانوادگی کارت ملی هوشمند گرفتیم،هزینه کردیم،رفتیم ، آمدیم و کارت ملی کم هوشمان را با یک هوشمند عوض کردیم.خوب نباید از این هوشمندی استفاده بشه،پس اگر در انتخابات استفاده نشه،کجا استفا ده بشه.

این جاست که آدم دلش میخواد بگه ،داری اشتباه میزنی داداش.

اما نکته آخر،دمتون گرم،با همه کندی کار و گرما و مشکلات حماسه آفریدید.

گروه تلگرامی

همون اوایل که تلگرام اومده بود،به فکر افتادم برای همه دوستان و فامیل گروه درست کردم،برای این که با توجه به دوری راه از هم خبر بگیریم.یعنی برای هر دسته جدا،یه گروه هم برای فامیل های مربوط،خلاصه گذشت،ولی تو این گروه ها اصلا مطالب شخصی گذاشته نمیشد،یعنی چیزی که از اول منظور بود.دریغ از این که بیان به زبان خودشون بگن صبح بخیر،زنده اید،چطورید.فقط مثل وانت نیسان از گروه های دیگه مطلب کپی میکردن.چند بارم به زبان نرم گفتم بابا این مطالب همه جا هست،این گروه ها خاص هست،برای اطلاع رسانی هست.فایده نداشت.دیروز به همه شون اطلاع رسانی کردم و امروز همه رو دلیت میکنم.

اینم از عاقبت استفاده بهینه از تلگرام.

بازار

دیروز تمام همتم رو جمع کردم یه سری به بازار زدم،بازار بزرگ تهران،با اینکه بچه تهرونم ولی دوبار بازار رفتم،یه بار با همسر یه بار با دختر دوستم.یه دلیلش شلوغی زیادش هست،و یکی دیگه هم بی نظمی،یعنی نمیتونم جهت یابی کنم،همش در حال گم شدن هستم.

دیروز با کمک یکی از دوستان قدیمی اول تو گوگل سرچ کردم بعد رفتم،تنها .

نتیجه خوب بود،گشتم،وسایلی که لازم داشتم خریدم،اول شلوغ نبود ولی بعدش خیلی شلوغ شد،مثل یه روز عادی.

امروز هم یه سر به خیابان ولیعصر زدم،یه توصیه،اگر با جایی نوستالژی دارید دوباره سراغش نرید.گشتم تو یکی از خیابان های فرعی فروشگاه البسکو پیدا کردم.یادمه زمان دانشجویی لباس های البسکو معروف بود،ولی امروز که رفتم ناراحت شدم،از اون خاطرات هیچی نمونده بود.یکی دیگه هم اطلس پود ،اونم جزو پرده فروشی های خوب بود.البته هنوزم هست.ولی به نظرم دیگه خاص نبود.مثل همه فروشگاه های دیگه بود.

1 2 3 4 5 ... 135 >>