X
تبلیغات
رایتل

یه خورشید درخشان

بیماری کرم کتاب

#داستان کوتاه

روزی روزگاری یه کرم کتاب بود که عاشق کتاب خوندن بود.هیچ نوشته ای از زیر دستش قسر در نمیرفت.وقتی بچه بود و با مادرش میرفتن برای خرید جا میموند.مادرش برمی گشت که پیداش کنه ،میدید نشسته رو دو تا پای کوچولوش و یه تکه روزنامه روی زمین افتاده رو میخونه.

به جای هر هدیه ای براش کتاب میاوردند.

گذشت تا این کرم کتاب به دوران میانسالی رسید و مصادف شد با عصر ارتباطات.دیگه همه چیز کامپیوتری شد.کم کم همه کار داخل موبایل انجام شد.یه عالمه گروه و کانال پیدا شد.کارای بانکی هم با موبایل انجام شد.کرم کتاب انقدر غرق بازی با این دستگاه های جدید شد که کتاب خوندن از یادش رفت.از اون وقت احساس میکنه یه چیزی گم کرده.یه چیزی در وجودش خاموش شده.دیگه بوی ورق های نو کتاب سر حالش نمیاره.

کرم کتاب بیمار شده بود.وقتی رفت دکتر،براش روزی نیم ساعت کتاب خوندن تجویز کرد.کتاب واقعی،با ورق های سفید.

کم کم حالش بهتر شد.تصمیم گرفت اسباب بازیش رو کنار بگذاره.بیشتر با دوستانش باشه.

آشپزخانه اوپن

#داستان کوتاه

دیروز عصر پسرم از سر کار به منزل ما اومد.منزل ما خونه قدیمی هست ولی بسیار محکم‌و قابل زندگی.به خواست من آشپزخانه رو تغییر ندادیم.در نتیجه یک آشپزخانه بزرگ ولی بسته داریم.برای من که صبح ها به سحر خیزی عادت دارم خیلی مناسبه.میرم اون جا.درو میبندم.تی وی رو روشن میکنم و صبحانه میخورم.بعد به رتق و فتق کارهای آشپزخانه مشغول میشم.ظهر که میشه نمازم رو همون جا میخونم.راستی کلا نماز خوندنم همون جاست.نهار و شام هم همون جا میخوریم.یه جورایی پادشاهی میکنم.چون وقتی در بسته است مزاحمتی برای کسی ندارم.نه برای همسر که عادت داره سریالای آی فیلم و فیلمای شبکه نمایش رو چند بار در طول روز ببینه.نه برای پسر کوچیکه که روزها خوابه و شب ها درس میخونه.

داشتم میگفتم پسر بزرگه اومده بود.برامون یه کم‌میرزا قاسمی آورده بود.بعد هم شروع کرد به تعریف که ملی خیلی زحمت کشید سر این غذا.

مثل مادر شوهرای خوب شروع به تعریف از غذا کردم و با به به و چه چه خوردم.

داشتم فکر میکردم چرا وقتایی که من آشپزی میکنم بچه ها سر سیری میخورن.نکنه فکر میکنن غذاهای من با اجی مجی درست میشه؟یا دماغم رو میچرخونم پخته میشه.

ای دل غافل.فهمیدم کار کار آشپزخانه اوپن هست.در تمام مدتی که من میرزا قاسمی میپزم چون در بسته است و هواکش میکشم.بوی غذا به داخل خونه نمیاد.بچه ها و همسر هم نمیبینن که چند ساعت کار میبره.و با این‌پای مشکل دار کنار گاز ایستادم.

ولی وقتی که تو خونه های امروزی و آشپزخانه اوپن کار میکنی از همون اول  بوی پیاز داغ و سیر داغ چشم و چار بقیه رو درمیاره.در نتیجه وقتی غذا سر میز میاد بقیه با آشپز هم حسی دارن.قدر کارش رو میدونن.

از اون روز شدم طرفدار آشپزخانه اوپن.حالا حاضرم تمام سلطنتم رو با آشپزخانه اوپن عوض کنم.

نظر شما چیه؟

(داستان تخیلی و براساس دیده ها و شنیده ها)

این منم؟

تازگی یه اخلاق بدی پیدا کردم.از بس حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم هر کس هر حرفی میزنه میگم‌خوبه.درسته.

یکی از دوستان در حال دکتر رفتن برای یه جراحی کوچک هست.خیلی مضطرب هست.میترسه.برعکس من که همیشه یه پام مطب دکترا و بیمارستان ها بوده اون کاری با اینجور جاها نداشته.برای عمل از دو روش چاقو یا لیزر ایتفاده میشه.چاقو ارزونتره.ولی نقاهت طولانی تر و لیزر گرانتر ولی بهبودی سریعتر.اول که برام میگفت میخواست از چاقو استفاده کنه.منم گفتم خوبه .برو دنبالش.البته یه سر ماجرا طبق معمول مالی بود.

بعد نشستم فکر کردم.دو تا جراحی رو سبک سنگین کردم.دیدم ای بابا.چه کاریه.دوباره بهش زنگ زدم و نظرم رو گفتم.بقول اون آقا خوب فکری کردم نه؟بهش گفتم بره دنبال لیزر.

مورد بعدی پسر دوستم.یه عقد ناموفق داشته. چند سال پیش خیلی عجولانه در عرض چند هفته یه عقد کرد.بعد از دو ماه جدا شدن.

اون موقع خیلی جز جز کردم زمان بدید به خودتون.چند ماه نامزد.چند ماه عقد.پدر دختر گفته بود در صورت عقد میتونه باهاشون عمره بره.اینم یه عامل بود برای تسریع عقد.

هفته پیش زنگ زد که دوباره خواستگاری رفتن.تا این جا همه چیز خوب بوده.اگر زود عقد کنن میتونن با هم برای عید کربلا برن.

اول گعتم چه خوب.انشالله به سلامتی.

بعد که قطع کردم دیدم انگار ما این حرفا رو قبلا هم داشتیم.

دلم طاقت نیاورد.با این که میگن تو کار خیر نه نیارید.

گفتم زمان بدید به خودتون.چند ماه نامزد.چند ماه عقد کرده.عجله نکنید.

ولی اصرار نکردم.مثل دفعه قبل جز جز نزدم.

خلاصه میخوام بگم‌با من مشورت نکنید.از ما گفتن.


پرستار سالمند

این چیزایی که میخوام براتون تعریف کنم بین خودمون بمونه دوستانه.

الهه جان کامنتت رو خوندم .

از وقتی مادر بیمار شدن براشون‌پرستار روزانه آوردیم.خانم میانسالی هستن که انصافا خیلی با شرایط ما کنار میان.کلا با هم میسازیم.خوب این خانم هم مثل بقیه ما عیوبی هم دارن.یعنی اگر موقع استخدامشون‌من حضور داشتم استخدام نمیشدن.یکی از مشکلاتشون پر حرفی هست.یکی دیگه کم حافظ هستن.

ولی در عوض بسیار وقت شناس.مهربان.مودب.دست پاک هستن.و دلسوز مادر.

خوب اینا رو هم ول کنید تا برم سر اصل مطلب.

مادر بسیار مهربان هست.اصلا راضی به رنجاندن کسی نیست.روزای اول یه نمک پاش تو خونه جابه جا شده بود.واقعا میگم.یه نمک پاش ساده.البته مادر میگفتن که من باهاش خاطره دارم.هر چی من و پسر خواهرم میگفتیم پیدا میشه.حتما جا به جا شده میگفتن نه اون خانم دور انداخته.

بعد اون بنده خدا فکر میکرد جنس با ارزشی بوده.هی قسم و آیه میخورد که من برنداشتم.کیفش رو نشون میداد.من هم خنده ام گرفته بود و هم غصه میخوردم که چه کاری هست با این بنده خدا.

خلاصه گشتیم و نمک پاش پیدا شد.مادر خیلی ناراحت شده بود.که تهمت زده.همش میخواست یه پولی به اون خانم بده و حلالیت بگیره.

حالا دو ماهی هست که این خانم با ما هست.متاسفانه رفتار پسر خواهرم با این‌خانم‌خوب نیست.تا حرف میزنیم هم میگه حقوق میگیره باید بکنه.

نمیدونم چرا هر کدوم از ما بالا دست کسی میشیم فکر میکنیم زندگیش رو باید به دست بگیریم.گاها حتی ظلم‌میکنیم.چرا؟چون قدرتش رو داریم.

بین خودمون میمونه دیگه.اون اوایل منم داشتم اینجوری میشدم.بعد افسار خودم رو کشیدم.در واقع حقوق خانم رو من از پول های مادر پرداخت میکنم.فکر میکردم باید در کارهاش دقیق بشم.ایراد بگیرم.یه بار صبح جمعه که رفتم دیدم چند تا از ظرف ها درست شسته نشده.یه پیامک مودبانه و محترمانه برای اون خانم نوشتم و خواهش کردم ظرف ها رو بهتر بشوره.بعد یادم افتاد وقتی رسیدم مادر داشت چند تا بشقاب میشست.شصتم خبر دار شد که مادر بخاطر ضعفش نتونسته خوب بشوره.کار اون خانم نبوده.

از اون به بعد همش با خودم جنگیدم بگم نگم.معذرت خواهی بکنم.نکنم.خوب من حقوق میدم.صاحبکارم.

دیدم نمیشه.دوباره پیامک زدم و جریان رو گفتم.عذر خواهی هم کردم.اون بنده خدا هم پذیرفت.

خلاصه اگر روزی کسی زیر دستتون بود.اگر روزی حقوق کسی رو میدادید.همون جوری باهاش رفتار کنید که دوست دارید باهاتون رفتار بشه.

آدم باشید لطفا.

نامریی

یادمه از بچگی خیلی اجتماعی نبودم.به جز دوستان نزدیک و فامیل با کسی زیاد گرم نمیگرفتم.در عین حال یه ده تایی هم دوست نزدیک داشتم.یعنی دوست زیاد داشتم.الان که دارم مینویسم خودمم‌گیج شدم.نمیدونم بالاخره اجتماعی بودم یا نبودم.

حالا هم که پنجاه سالمه همیشه سرم به کار خودم هست.وقتی تو اتوبوس و تاکسی میشینم به بیرون نگاه میکنم .به آدما.گاهی به موبایلم.ولی همیشه احساس نامریی بودن دارم.شاید دلم میخواد نامریی باشم.چند ماه پیش تو مترو که خیلی هم خلوت بود.یه خانم تقریبا هم سن و سال خودم کنارم نشست.بی مقدمه شروع کرد از خودش بگه.پرستار یه خانم سالمند بود.که آلزایمر داشت.بعد یه چیزی درباره ابرو پرسید.فک کنم قیافه ام وحشتزده بود.چون زود تمومش کرد و رفت کنار نشست.بعد پشیمون شدم.شاید اون بنده خدا دلش گرفته بود.شاید دو کلمه حرف زدن با من حالش رو بهتر میکرد.بعدشم مگه از پشت کوه اومدی.خوبه سر کار رفتی.اینهمه با آدما سر و کار داشتی.

هفته قبل که میخواستم از منزل مادر برگردم دم در منتظر اسنپ بودم.

یه خانم بسیار خوشگل و مرتب میانسال اومد طرفم شروع کرد به گفتن از همسایه هاش که چقدر بی مبالات هستن و آشغال ها رو بیرون از سطل زباله میگذارن.منم هاج و واج با تعجب بهش نگاه میکردم.بعد ماشین رسید.عذر خواهی کردم و بطرفش رفتم.به راننده میگفتم شما آقای شمیرانی هستید.بنده خدا با تعجب گفت نه فلانی هستم.گفتم درسته.شمیرانی اسم‌کوچه است.کلی خندیدم.

بعد فکر کردم این چه اخلاقیه پیدا کردم.

نمیدونم.الان که خبرای وزارت تنهایی انگلیس رو میخوندم فکر کردم نکنه ما هم دچار این مشکل شدیم خودمون خبر نداریم.


1 2 3 4 5 ... 142 >>