یه خورشید درخشان

تغییر

دلم یه تغییر خوب میخواد .


همسر در حال باز نشسته شدنه . شاید منم بیام بیرون . نمیدونم .


فقط از سروکله زدن با آدما خسته شدم .



اشکال کار اینه که زن خونه نشستن هم نیستم .


شاید گذرا باشه این احساس .


کلا آدما یه جوری شدن . یا شاید عینک من یه جوری شده.


سکوت


همیشه سکوت نشانه ی تایید حرفِ طرف مقابل نیست ،
گاهی نشانه ی قطع امید از سطح شعور اوست !

میشل فوکو

بخشیدن


دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند...

اما دو تکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود؛ لجوج تر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی.
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت.
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد...به مانند آب.
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی؛
ولی با آگاهی و شناخت ...

وآنگاه بخشیدن را نیک خواهی آموخت..

راز عشق


راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی.

در حقیقت هیچکس نمی تواند مال کسی شود.

شریک زندگیت را با طناب نیاز، نبند.

گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند ...



"جی . دونالد والترز"

تجربه

جونم براتون بگه من کلا آدم جدی هستم . از ماشین سواری هم دل خوشی ندارم .

بخاطر تصادفاتی که کردم همش موقع ماشین سواری مضطربم و حواسم به جلو هست.


. وای به حال وقتی که با راننده رودر وایستی نداشته باشم .


عملا اون بیچاره رو سرویس میکنم . شده بخاطر همین مسایل از


رفتن به جایی که مسیرش دوره منصرف شده باشم .

اینا رو داشته باشین تا دیشب . دیشب باید


جایی میرفتم اونم تو اوج ترافیک ساعت 6 بعد از ظهر ( در تهران همه ساعتها اوج ترافیکه) راه هم دور


و طبق تخمین من باید دوساعتی تو راه باشم .

از همون اول کار دنبال راه های فرار گشتم . نبود .نشد . گریز ناپذیر بود .


  زنگ زدم آژانس . خدا خدا میکردم بخاطر راه دور ماشین ندن .

دادن و 3 دقیقه بعد ماشین آماده جلو در بود .


  خودمو سپردم به خدا و سوار شدم .

آقا از همون لحظات اول با راننده شروع به گپ زدن کردیم و کلی خندیدیم و حرف زدیم و تبادل اطلاعات کردیم.


   میگفت کارش مشاوره است و در مرکز مشاوره کار میکنه (راست و دروغش با خودش)


  از عرفان ، زنش ، کارش ... همه چی


حرف زدیم . البته ادم سنگینی بود جالب اینجا بود که حتی یه بار هم تو آینه چشم در چشم نشدیم


که بگم نظر بدی داشت ولی به نظرم دستی در روانشناسی داشت که من قه قهه میزدم با حرفاش .


حالا فک کنید هیشکی هم نه من . نفهمیدم کی رسیدم . بعد که پیاده شدم گفتم یعنی من بودم .


چی شد . خلاصه دیشب اصلا حس بدی به ماشین سواری نداشتم . یه چیز جالب که هر دفه باهاش


میخندیدم این بود که وقتی میخواست بگه عرفان و انسانیت و خوبی همه جمع کرده بود

تو کلمه رو*حا*نیت.


  بعد هم دو ساعت تو ضیح میداد نه اون منظورم اینه . هر چی هم گشتیم کلمه جایگزین


پیدا نکردیم.

<< 1 ... 139 140 141 142 143 >>